|
بسم الله الرحمن الرحيم
وهابيت و علل خصومت با آن در ايران
در تاريخ اسلام، گرايشات مختلف و متنوعى از اسلاميت و ديندارى اسلامى وجود
داشته است، پديدهاى که در عصر حاضر نيز قابل لمس است. گرايش نقلى و اهل
حديث يکى از اين گرايشات اسلامى بوده و هست. اين گرايش به احاديث و سنن و
حتى عادات شخصى و عرفى پيامبراسلام، که در آن دوره و در جامعۀ عربستان رايج
بوده اند، بهاى زيادى ميدهد، و بسيارى از پيروان وصاحب نظران اين خط،
احاديث را پايۀ شريعت و قرآن تفسير شده تلقى ميکنند، و بدون توجه به اصول
قرآنى و تأييدات علمى و عقلى، آنها را بعنوان قوانين اسلامى مورد استفاده
قرار ميدهند، تا جايى که حتى آيات قرآن
را براى اثبات حديثى، از صورت و سيرتش بسيار دور ميسازند، و براى قوانين
علمى و عقل بشرى (وحى تکوينى) حداقل ارزش قائل هستند و بعضاً آنها را انکار
ميکنند. علاوه بر اينها کسانی که اهل حديث و نقل اند و تغييرات و تکامل
بشرى را به رسميت نمى شناسند، به زمان و مکان تطبيق احاديث کمتر توجه
ميکنند!!، و چنين برخوردى حقيقتاً ناشى از اين واقعيت است که اين کسان اگر
همه چيز را از روى حديث مينگرند و حديث را مصدر اصلى ديندارى قرار داده اند
و حتى کمتر به آيات قرآن استناد ميکنند، اما در نهايت آنها حديث را بنابر
ماهيت و اوضاع فکرى و فرهنگى و اقتصادى و اجتماعى خود توجيه و درک
مينمايند. اين در حاليست که توحيد يعنى خلاصه شدن در قوانين و آيات و احکام
الله، که در سايۀ اجتهاد در زمان و مکان، به قوانين و برنامۀ زندگى مسلمين
درمی آيد و اجراء ميشوند. و پيامبر درآيات قرآن، جز بشرى مبعوث شده نيست، و
خود ايشان قبل ازهمه مسلمان شده و بيش از هر مسلمانى
بايد از آنچه بر او وحى ميشود
(قرآن) تبعيت نمايد، و او يک مسلم و تسليم شده به آيات و قوانين و احکام
الله است. و اصلاً پيامبر اسلام
محمد «ص» نمونۀ عملى آيات قرآن و قوانين و احکام الهى است، و افکار و
انديشه هاى ايشان نميتواند ابدى و مافوق زمان و مکان باشد، زيرا چنين چيزى
نيازمند علم غيب است، و علم غيب نيز نيازمند نامحدود بودن و ازلى و ابدى و
فوق زمان و
مکان قرارداشتن است، که چنين وضع و حالى ويژۀ الله رب العالمين است:
و عنده مفاتيح الغيب لا يعلمها الاهو
:
« کليدهاى غيب نزد الله است و هيچ کسى جز
او آنها را نميداند».
و نامحدود کردن و ما فوق زمان و مکان قرار دادن انسانها و انتساب علم غيب
به مخلوقات، ميشود بت پرستى، که موجب ساخته شدن خدايان دروغين ميگردد، و
پيامبر، بنابر نصوص قرآنى، فاقد آنست، و علم غيبى که الله به محمد مصطفى
داده است، منحصر در آيات قرآن است، و بعد از آن، محمد تنها بشر و رهبر
مسلمين بوده است، که سنتش (قول و فعل و تأييدات) براى همۀ مسلمين و درهمۀ
زمانها و مکانها، عظيم و ارزشمند است، ولى علم غيب و وحى محسوب نمى شود، و
خلفاى راشدين و صحابه و معظم علماى اسلام به همين شيوه با سنت رسول برخورد
کرده اند.
پيروان حديث و اهل حديث، کتب حديث را، از جمله صحاح سته (کتب ششگانۀ حديث)
را خيلى مقدس مى شمارند و حتى احاديثى را هم که مورد شک و گمان علماى اسلام
و اهل قرآن و
عقل
و
نقل هستند، به ديدۀ حديث مسلم نگاه ميکنند. اما عجيب اينکه آنها حديث را در
اين حد هم نگه نداشته و مسئله را وارد حوزۀ خطيرى کرده و آن را بسيار بيشتر
از مفهوم حديث بالا برده اند، تا جاييکه آنها احاديث رسول را کلاً وحى تلقى
کرده و ميگويند: پيامبر از روى هوى و عندالنفس سخن نمی گويد، و
آنچه ميگويد بر او وحى شده است!، و اين آيات را:
و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى
(نجم- ٣ و
۴):
«
پيامبر به ميل خود و عند النفس سخن نميگويد و آياتى که بر شما ميخواند چيزى
جز وحى نيست که از طرف الله بر او وحى ميشوند»،
براى وحى بودن حديث سند قرار ميدهند، چيزى که ابداً قابل قبول نيست، و آيات
قرآن و همين آيه و تاريخ مسلم پيامبر و
سنت رسول اين تلقى را بکلى نفى ميکنند. قابل ذکر است که موضع تشيع صفوى و
انتصابى و مطلقه خارج از اين بحث است و مواضع آنها عجيب تر از آنست که
بتوان آنها را در اين مباحثات گنجاند، زيرا کار آنها تماماً متکى به
احاديثى است که نه تنها منشاءشان معلوم نيست، بلکه در احاديث پيامبر هم
خلاصه نميشود، و هر امام و امام زاده
اى خودش مصدر حديث شده است. و از اين هم ويرانه تر اينست که از ديدگاه تشيع
صفوى و ولايت مطلقه و
انتصابى ، اين مصادر متعدد: اولاً
معصوم و فوق گناه و اشتباه و داراى درک و فهم نامحدود هستند!!،
ثانياً
سخنانشان مطلق و ابدى و لايتغير است!!، و
ثالثاً
کلام و سخنشان مصدرآيات قرآن ميباشد نه قرآن مصدر آنها!! و بدون آنها
قرآن
قابل فهم نيست!!، و اين در حالى
است که اثر مکتوبى از اين حضرات باقى نمانده است!!، و اکثراً هرچه هست نقل
قولهايى است از ائمه اى که خبرى از اين اقوال ندارند!!، و بعد از قرنها و
بصورت شفاهى از آنها نقل شده و بعد مکتوب شده اند، که به آنها نيز توجه
نميشود!!، و نيز غافلند از اينکه: اصطلاح «حديث» ويژۀ سخنان و اقوال پيامبر
است، همانطورى که آيه مختص کلام و قوانين الهى است. بگذريم از اينکه هيچ
کتاب محکم و معقولى در تشيع صفوى و انتصابى و مطلقه در رابطه با سخنان
شفاهى امامزاده ها تدوين نشده است، و کتبى هم که بعد از قرون متمادى تدوين
شده اند کلاً داراى محتواى فرقه
اى هستند، و حتى بايد گفت در نفى قرآن و سنت و صحابه منتشر شده اند و شامل
نقل قولهاى تحريفى از امامزاده ها هستند و جهت مقابله با منابع اسلامى
نوشته شده و در پى انتشار مذهبى اند که کارش لعنت خلفاى راشده و اهل خلافت
است. به همين خاطر است که متأسفانه تشيع که ميبايست منادى فکر و روش على و
حسن و حسين باشد، به مذهب لاعنيه (مذهب لعنت و نفرين) مشهور شده است. (به
ملل و نحل شهرستانى رجوع شود). و اين کتب متأخر، مملو از جعلياتى اند که
اکثر آخوندهاى صفوى و انتصابى هم آنها را مقبول و محل اعتماد نميدانند،
خصوصاً
در آنجاها که قرآن را هم زير ميگيرند و چيزى باقى نميگذارند و از طرف ديگر
امامان را درهمسايگى الله قرارميدهند!، و همين احاديث اند که قرآن را غيب
شده!، تحريف شده!، و غير قابل فهم! معرفى ميکنند!!، و اين تصورات خطرناک و
خرافى مشاکل زيادى براى مسلمين ايجاد کردند، که آثارشان هنوز هم باقى است.
در هر صورت، خط حديث يکى از خطوط
اسلامى است، و اهل حديث، بسيارى از مسلمين را در گذشته و حال شامل ميشود.
احمد بن حنبل و مالک بن انس، که سر مذهب و بنيانگذاران فقه حنبلى و مالکى
هستند، اهل حديث ميباشند. در قرن ٧ هجرى در منطقۀ شام، عالم بزرگى براى
احياى اسلام و طرد خرافات از اسلام، با تکيه بر مذهب حنبلى، قيام کرد و
حديث و فقه حنبلى را احياء و توسعه داد. اين شخص احمد ابن تيميه نام داشت،
که مجدد قرن نيز خوانده شده است. اين دانشمد بزرگ، کار بسيار عظيمى انجام
داد و شاگردان بزرگى همچون ابن قيم جوزيه را تربيت کرد، که او نيز جزو
مشاهير و اَعلام اسلام گشت. ابن تيميه در مؤلفات وسيع خود، شيعه گرى را
صريحاً نقد و آن را شرک آلود و خرافى تلقى نمود.
۵
قرن بعد از او در جزيرةالعرب مردى قيام کرد بنام محمد بن عبد الوهاب. اين
شخص که جزو علماى نجد بود کار خود را از نظر فکرى و عقيدتى، بر پايۀ مؤلفات
ابن تيميه قرار داد. اما چون دعوت محمد بن عبدالوهاب در جزيرة العرب، به
کمک و همکارى محمد بن سعود، منتشر و پيروز گرديد، نام محمد بن عبد الوهاب
نيز مشهور شده و سر زبانها افتاد، و از اين تاريخ به بعد (قرن١٢ هجرى)
اصطلاح وهابيت رايج شد، اصطلاحى که بيشتر، مخالفان اين طريق آن را بکار
ميبرند، و آنها خود را وهابى نميدانند، و حقيقتش اينست که آنها خطى از خطوط
اهل حديث اند، و نيز ميتوان آنها را نو حنبلى (به سبک و روش ابن تيميه)
خواند نه وهابى. چون محمد بن عبد الوهاب چيز جديدى به همراه خود نياورد تا
بتوان کسانى را به او نسبت داد، و ايشان بيشتر احياء کنندۀ مواضع فکرى و
سياسى ابن تيمه و اجراء کنندۀ مذهب حنبلى و فقه حديث بود، نه سر مذهب و نه
آورندۀ مواضع جديد فکرى يا فقهى و يا سياسى. و علائم اهل حديث (نو حنبلى) و
يا چيزهايى که آنها زياد بدان تکيه ميکنند و بدانها مشهور شده اند اينها
هستند: زياد نماز ميخوانند و به صلواة پنجگانه اکتفا نمى کنند. ريشويى
هستند و به ريش طويل زياد احترام ميگذارند و مردانشان عمامه يا کلاه بسر
ميکنند. شلوارهايشان معمولاً کوتاه است وآن را يک سنت و براى تواضع تفسير
مينمايند. در رابطه با پوشش و حجاب زنان بسيار حساس هستند و زياد موافق
ديدار زن و مرد نيستند و حتى صداى زنان را براى مردان نمى پسندند و موافق
صحنه دارى و سياسى شدن زنان نيز نمى باشند و کار زنان را بيشتر در محدودۀ
خانواده مى پسندند، مگر ضرورت و زمينه اى باشد و مرد در دسترس نباشد و يا
خروج زنان موجب ديدار با مردان نشود. آنها مخالف ترانه و نغمه سرايى هستند
و آنچه بنام موسيقى مشهور است کلاً نفى
ميکنند. بيشتر اهل نقل هستند و در مباحثات کمتر نرمش به خرج ميدهند. و
خلاصه بايد گفت آنها آداب و عادات جديد را اکثراً بدعت (اضافه شده بر دين)
ميدانند و حتى در آداب و رسوم مباح سعى ميکنند آنچه در صدر اسلام وجود
داشته تکرار و تقليد کنند. مثلاً بجاى
مسواک جديد از همان مسواک قديمى که سواک ناميده ميشود استفاده مينمايند. با
عکس و تصاوير هم ميانۀ حداقل را دارند.
لازم به ذکر است که آنها خود را «سلفى» ميخوانند و در بسيارى از بلاد
اسلامى هم به نام سلفى مشهورند و گرايش عظيمى را تشکيل ميدهند. اما بايد
توجه داشت که اصطلاح سلفى منحصر به يک گرايش اسلامى نيست، و هر مسلمانى که
خود را در مذاهب فقهى رايج و رسمى
محدود نکند و معتقد به اجتهاد باشد سلفى است، و سلفى بمعناى بازگشت به راه
و روش سلف يعنى رسول و صحابه و خلفاى راشدين و اخذ اسلام از آنها است، و در
مقابل اهل خلف بکار مى رود، که اسلام رسمى و عرفى موجود را تشکيل ميدهد. و
بنيانگذاران سلفيۀ عصر ما جمال الدين افغانى، محمد عبده، عبدالرحمن کواکبى،
رشيدرضا، اقبال لاهورى، سيد قطب، مير على هندى، ابولاعلى مودودى، على
شريعتى، مالک بن نبى، و .... هستند، که همۀ
آنها
از سرامدان و دانشمند اجتهادى و
روشن انديش و اهل قرآن و سنت مسلم و علم و عقل ميباشند، و اهل حديث که
کارشان بيشتر متکى به حديث و تفسير نقلى است، علاقه و هماهنگى چندانى با
اين بنيانگذاران و زعماى اسلام اجتهادى ندارند.
علاوه بر سنى بودن، چهار دليل اساسى براى خصومت رؤساى شيعۀ
انتصابى و مطلقه، که اکنون در
نظام خمينى متجلى شده اند، با اهل حديث (وهابيون) وجود دارد که عبارتند از:
۱-
نقدهاى شديد ابن تيميه در رابطه با آن شيعه گرى که قرآن را تحريف شده، غيب
گشته، و غير قابل فهم تبليغ ميکند و علناً على و فرزندانش را به مقام خدايى
رسانده است، و درعين حال با اکثريت صحابۀ رسول و عائشه (اُم المؤمنين) بغض
و عداوت به خرج ميدهد وخلفاى راشده و انتخابى را رسماً تکفير و لعنت ميکند.
و در اين مورد ابن تيميه را ميتوان با احمد کسروى و علامه برقعى در ايران
تشبيه کرد. در همينجا ذکر اين نکته بجاست که: اصل و اساس شيعۀ انتصابى و
مطلقه در لعنت و تکفير مسلمين و عداوت با صحابه و خلفاى راشدين و براى
تبديل نظر اولويت على براى خلافت
و حکومت اسلامى به فرقه اى که هر چيزش از اسلام و اُمت اسلامى جدا شد و بعد
منتهى به تقيه و مخفيکارى گشت چنين بود: انسان غير معصومى که ازطرف الله
انتخاب نشده است، لايق خلافت و حکومت نيست، و دليل تمام غضب و عداوت آنها
عليه خلفاى راشده و صحابه و.... اين اصل ذکر شده است که: آنها چون منتخب
خدا نبودند و بلکه منتخب مردم بودند، غاصب هستند و حق الهى امامان معصوم و
منتخب خدا را غصب کردند!!، اما مدعيان همان شيعۀ
انتصابى و مطلقه، چه در دورۀ
صفويه و چه در ايران کنونى، بنام شيعه و حکومت شيعه و نظام اسلامى (بنابر
اعتراف و عقيدۀ خودشان) قدرت و حکومت را در زمان غيبت معصوم به دست گرفتند
و نيازى هم نه به حضور معصوم پيدا کردند و نه به انتخاب مردم مسلمان!! و در
فرمانروايى و حکومت دارى خود، روى هر مستبد و قاتل و جنايتکارى را سفيد
کردند. پس حکومت حاکم معصوم چه
شد؟!!، اگر آنها به چيزى ايمان داشتند بجا بود که ادعاى بى معناى تاريخى
خود را بعد از اين همه لعنت و تکفير ياران رسول و بهترين شاگردان قرآن و
نبى پس بگيرند، و قبل از همه از امثال ابوبکر صديق که اسلام را از فتنۀ اهل
رده نجات داد و قرآن را از پراکندگى بيرون آورد، و نيز از عمر بن خطاب که
اسلام به فرمان او و در سايۀ لشکريان
او به ايران آمد، و اگر او نبود شايد اين لعنت کنندگان هنوز هم مجوسى
بودند، عذرخواهى کنند و راه خدمت به اسلام و اُمت اسلامى را در پيش بگيرند.
٢-
اهل حديث و نو حنبل يان (وهابيت) تقريبا تنها جريان و گرايش عمدۀ عقيدتى-
سياسى است که در جهان اسلام در رابطه با رافضى بودن و ارتداد شيعه اصرار
ميورزند و صراحتاً شيعيان را مشرک و حتى کافر ميخوانند و به محتوا و نوع
آنها کمتر توجه ميکنند، و براى آنها تنها کافى است که کسى شيعه باشد!!، و
نيز به تغييرات اساسى که حتى در نوع لاعنيه و انتصابى و مطلقۀ آنها بوجود
آمده و آنها هم مانند همۀ مسلمين قرآن را برسميت ميشناسند و آن را محفوظ
و قابل فهم ميدانند، اهميت
نميدهند، در حاليکه براى مسلمان بودن يک فرد و جريان همين قدر کافى است که
شعار لا اله الا الله محمد رسول الله را سرآغاز کار و حيات خود قراردهد و
به قرآن محفوظ و مفهوم ايمان بياورد و عملاً
به آيات آن تسليم شود. متقابلاً
نظام خمينى و بسيارى از آخوندهاى
صفوى و انتصاب گرا و اهل ولايت مطلقه، اهل حديث و همۀ آنهايى که آنها را
وهابى حساب ميکنند داراى خصومت وصف ناپذيرى هستند و آنها را تکفير و لعنت و
نفرين ميکنند و آنها را حرامزاده و خوک و نجس ميخوانند و هر کسى با اين اهل
لعنت اختلاف نظر پيدا کند، او را به وهابى متهم مى سازند، ولى اکثر مردم هم
خبر ندارند که قضيه از چه قرار است و اين اصطلاحات چه برد و محتوايى دارند
و چرا اهل فکر و نظر و مسلمان را بدين عناوين متهم مى سازند؟!!!
نکته اى که لازم است در همينجا بدان اشاره شود اينست که متأسفانه حالا هم
در ميان برخى از شيعيان و خصوصاً در ميان شيعه يان صفوى و مطلقه و در سايۀ
نظام خمينى، مسائل خطرناکى در رابطه با اسلاميت هنوز هم باقى است، و مثلاً
در ايران هنوز خلفاى راشدين و صحابه لعنت و تکفير ميشوند و حتى بنابر اخبار
و شاهدان عينى قبر خيالى ابولوءلوء، قاتل عمر (خليفۀ دوم مسلمين) در کاشان
زيارتگاه بعضى از شيعيان است!!، و نيز فردى مثل مصباح يزدى به صراحت اعلام
ميکند که قاتل عمر مأمور على (خليفۀ چهارم
مسلمين) بوده است!!، و يا اينکه در ايران حالا هم مراسم رفع القلم برگزار
ميشود، که در آن خلفاى راشدين لعنت و تکفير مى شوند!!، اما متأسفانه
خطرناکتر از اينها، کتبى است که در ايران رايج هستند و بصراحت حتى بعثت و
رسالت محمد «ص» را زير سؤال ميبرند و درسايۀ
نظام مطلقۀ خمينى تجديد چاپ
ميشوند، و يکى از اين کتابها، الفباى شيعه (اسرار آل محمد) است، که نويسندۀ
آن سليم بن قيس هلالى است و «اولين کتاب شيعه!» تلقى ميشود!، ومؤلف آن
مدعیست که محتواى آن توسط امامان شيعه و از جمله امام جعفر صادق تأييد شده
است!، اخبار جعلى و خرافى که هيچ سند و مدرکى برايش ذکر نميشود. دراين کتاب
علاوه براين ادعا که مى گويد: در روز سقيفه اين شيطان بود که در ظاهر
ابوبکر (خليفۀ اول) به منبر رفت، و ديگر خرافه ها و تهمت ها نسبت به صحابه
و.....، به صراحت چنين ميگويد: «جبرائيل وحى را براى على آورده بود، اما
هنگام تحويل دادن، اشتباه از کيفيت دريافت وحى آنرا تحويل محمد داد» (چاپ
دوازدهم: نقل به حرف). چنين مطالبى، علاوه بر سؤال اينست که چگونه نظام
خمينى به رواج وضوح خرافى بودن و
ابلهانه بودنشان و نيز فهم افسانه اى و درک افسانه اى تر از جبرائيل و
تجديد چاپ و انتشار چنين کتبى اجازه ميدهد، اما خيلى بسادگى کتابهاى خلاف
ولايت مطلقه و خرافات و استبداد را ممنوع ميسازد؟؟!!، اينها چه خدايى و چه
جبرائيلى را تصور کرده اند که رسول برگزيده
اين چنين به سادگى و در سايۀ اشتباه!! تغيير ميکند؟!!، و بگذريم از اينکه
چنين سخنان ابلهانه اى، در تضاد با آيات قرآن است، بلکه چنين عقايدى، اصلاً
اسلاميت و دين صاحبان اين کسان را
جداً زير سؤال مى برد.
٣-
پيروزى خط وهابيت در نجد و حجاز و استمرار مخالفت با شيعيان، در ابعاد نظرى
و عملى، از جمله حملۀ نظامى به زيارتگاه هاى شيعه يان در عراق، بعنوان
مراکز شرک و بت پرستى، و ممنوع کردن شيعه يان در مکه و مدينه از اعمال و
مراسمى که وهابيون آنها را شرک آميز ميدانند، يکى ديگر از عوامل دشمنى نظام
خمينى با خط وهابيت است، و چنين برخوردهايى باعث شده که همۀ شيعيان اهل
زيارت و قبور، و نيز همۀ کسانى که به آزادى عقيده و مرام معتقد هستند،
ناراضى کند و احياناً وادار به کينه توزى سازد، و در چنين جوى، بديهى است
که اهل خصومت و عداوت و مستبدين و استعمارگران، حداکثر سوء استفاده را
بکنند. قابل ذکر است که براى موحدين و آزاديخواهان، مشکلۀ اساسى، عقايد
باطل و شرک آميز و انحرافى نيست، و چنين چيزهايى در سايۀ دعوت و بحث و کار
فکرى و عقيدتى و فرهنگى حل شدنى اند، بلکه مشکلۀ اساسى حقيقتاً نظام
استبدادى است که مجال حرف و سخن و بحث را نابود مى سازد و اهل فکر و نظر را
دچار مشاکل سنگينى ميکند. و خصوصاً زمانى که يک نظام استبدادى بخواهد افکار
و عقايد جاهلانه و شرک آميز و خرافى را بر جامعه اى تحميل کند و از طرف
ديگر از مطرح شدن افکار و عقايد ديگر جلوگيرى نمايد، مصيبت دو چندان خواهد
شد. البته وهابيون در مسئلۀ شفاعت
و زيارتگاهها، با بقيۀ اهل سنت سنتى هم در همه جا داراى مشکلات زيادى هستند
و ملاهاى سنى سنتى دراين مورد با آخوندهاى شيعى موضع مشترک دارند و هر دو
مخالف زيارتگاه ستيزى وهابيان مى باشند. و حتى کار بجايى کشيده شده که
هرگاه کسى مخالف مرده پرستى و شفاعت مردگان باشد و درخواست کمک از آنها را
بى فايده و نفى کند، او را متهم به وهابى ميکنند!!
۴-
همانگونه که در ايران، مستبدين و نظامهاى استبدادى، خود را به شيعه و
شيعيان آويزان مينمايند و از مذهب شيعه و ترويج آن دم ميزنند، در ممالک
ديگر اسلامى هم مستبدين و نظامهاى استبدادى به همين شيوه رفتار ميکنند. در
جزيرة العرب هم وضع بهمين شيوه است، و حکام آل سعود خود را منتسب به اهل
حديث کرده و مروجين احاديث رسول شده! و بعنوان مدافعان سنت پيامبر!
ظاهرميشوند، وميخواهند بگويند ما نمايندۀ خط امام احمد و ابن تيميه و محمد
بن عبدالوهاب هستيم. البته از اين هم جلوتر رفته و حتى مدعى رهبرى اهل سنت
و جماعت ميباشند! و بنحوى (اما نه به صراحت نظام خمينى!) خود را ولى امر
مسلمين جهان! معرفى ميکنند. و چون نظام خمينى مخالف وهابيت است، نظام
استبدادى حاکم برحجاز را بعنوان حکومت وهابى! معرفى ميکند. و با توجه به
اينکه حکام آل سعود، دست نشاندۀ آمريکا بوده و در جنگ صدام و خمينى، به
دستور آمريکا، از صدام حمايت فراگير کردند (بعداً هم باز به دستور آمريکا
با صدام در کويت جنگيدند!)، فرصت مناسبى فراهم شد که نظام خمينى از وهابيان
اهل حديث، انتقام بگيرد، و آنها را همراه با حکام استبدادى و دست نشاندۀ آل
سعود مورد حمله قرار دهد و آنها را آمريکايى و حتى وهابيت را ساختۀ شبکه
هاى جاسوسى انگليسى معرفى کند!!، تا جاييکه دراين رابطه و در سايۀ نظام
خمينى کتابها در ايران رواج داده شد، که نمونۀ آنها وهابيت از زبان مستر
همفر، جاسوس انگليسى است، که محمد بن عبدالوهاب را عامل انگليسيها مى
شناساند!، چيزهايى که کلاً دروغ و افترا است، و در عين حال، اين کتاب همراه
با ترجمه اى خيلى انحرافى و آميخته با غرض و عداوت، در ايران عرضه شده و
بارها در سايۀ نظام خمينى چاپ شده است. اما حالا که نظام خمينى ميخواهد با
آمريکا رابطۀ پنهانى داشته باشد،
آمده مستبدين دست نشاندۀ سعودى را واسطه قرار داده و از طريق آنها ميخواهد
با آمريکا رابطه و زد و بند داشته باشد!! بدون اينکه در رابطه با وهابيان
تجديد نظرى کرده باشد!!، در حالى که هم در رابطه با آمريکا و تبليغ عليه آن
تجديد نظر صورت داده و هم در رابطه با حکام آل سعود!!، اما تکفير و لعنت
وهابيان اهل حديث و حتى اهل سنت، بدون کاهش! ادامه دارد وهرگز متوقف نشده
است!!، و حالا هم در ايران، خلفاى راشدين مانند عصر صفويه لعنت ميشوند، اما
نه به علنيت زمان صفويه، و حتى شخصى مثل منتظرى که خود محبوس نظام خمينى
است !! و بنيانگذار هفتۀ وحدت!! در سؤالى که اخيراً از ايشان شده بود حاضر
نشد که حتى لعنت خلفاى راشدين را نفى و انکارکند!!، و بقيۀ آخوندهاى لاعنيه
نيز داراى همين روش اند.
کار نظام استبدادى و مطلقۀ خمينى، در تبليغ وهابى بودن حکام آل سعود، شباهت
زيادى به تلاش و تبليغات کسانى دارد که ميخواهند نظامهاى استبدادى را، از
جمله نظام خمينى را، بعنوان نظامهاى اسلامى معرفى کنند، تا از اين طريق،
اسلام و مسلمين را و نظام اسلامى را از چشم بشريت بيندازند. درحالى که براى
شناخت ماهيت نظامهاى استبدادى، در بلاد و جوامع اسلامى، تنها کافى است که
به وسايل ارتباط جمعى آنها (مثل راديو، تلويزيون، شبکه هاى اينترنتى،
روزنامه ها، مجلات و....) و به ادبيات و اصطلاحات آنها و به آداب و رسوم و
عادات آنها و به رفتارشان با مسلمين و.... توجه شود، تا ماهيت آنها به صحنه
آيد. مثلاً براى شناخت حکام مستبد و دست نشاندۀ آل سعود، کافى است که
روزنامه ها و تلويزيونهاى آنها خوانده و مشاهده شود، که کلاً
غربى و متکى به ادبيات و فرهنگ
استعمار و امپرياليسم است، و قبل از هر چيز، ضد اصول اهل حديث (وهابيت)
است. مهمتر از اين، اين اهل حديث و وهابيت است که دشمن شماره يک حکام آل
سعود هستند، و اين پيروان محمد بن عبدالوهاب هستند که در جزيرة العرب
سرهاشان با شمشير زده ميشود!!، و امپرياليسم خبرى و امثال نظام خمينى نيز
حکام استبدادى و خائن سعودى را وهابى! معرفى ميکنند. و در حالى که براى
وهابى بودن حکام استبدادى گوش همه را کر کرده اند، اما حتى يک شبکۀ غربى و
استعمارى و يا وابسته به نظام خمينى، هرگز حاضر نيست که گزارشى را در رابطه
با تلويزيونهاى آل سعود که از هر جهتى تفاوتى با تلويزيونهاى غربى و ديگر
نظامهاى استبدادى دست نشانده ندارند، پخش و منتشر نمايد.
از طرف ديگر، همانطور که نظام
خمينى حکام مستبد و دست نشاندۀ آل سعود را بعنوان وهابى معرفى ميکند، نظام
استبدادى آل سعود هم، حکام استبدادى نظام خمينى را بعنوان سردمداران مذهب
شيعه معرفى ميکند و شيعيان را نيز به عنوان مجوسى و رافضى (مرتد) تبليغ
مينمايد!، و اکنون همان گونه که بسيارى از ايرانيان، حکام آل سعود را وهابى
ميدانند و آنها را از وهابيت جدا ناپذير تلقى ميکنند ، در جزيره العرب و در
جهان اسلام نيز، نظام استبدادى خمينى و حکام ش را شيعه قلمداد کرده و آنها
را رهبران مذهبى و سياسى شيعه يان ميدانند!!، درحاليکه مردم ايران اعم از
شيعه و سنى و اجتهادى و.... از مخالفان اصلى نظام استبدادى خمينى و نيز بيش
از ديگران از اين نظام استبدادى دچار زيان و مصيبت شده و متحمل خسارات جانى
و مالى شده اند.
بديهى است که قصۀ فرقه گرايى در ميان مسلمين ريشۀ تاريخى دارد، ولى مستبدين
و امپرياليسم خبرى ميخواهند به شيوه اى خيلى سمى تر آن را تبليغ کنند و
مجال گفتگو و نقد منصفانه و فهم متقابل را از ميان ببرند و حتى ميدان نفى و
انکار و تکفير متقابل را گرم کنند. و متأسفانه حالا هم در ايران هر کسى از
جزميات خرافى و شرک آميز و استبدادى و آخوندى سرپيچى کند و از موضع اسلامى
آنها را زير سؤال ببرد، او را متهم به سنى و وهابى ميکنند، و در اين راستا،
بصورت خيلى ظالمانه، عالمان و دانشمندان اجتهادى بسيارى، مانند على شريعتى،
احمد کسروى، سنگلجى، برقعى، و حتى بعضى از مراجع شيعى را متهم به سنى و
وهابى کرده اند. البته نظام
استبدادى و آخوندهاى مرتجع و خرافه پرست، عالمانى را که داراى خانواده و
ريشۀ سنى هستند و مخالف شرک و استبداد ميباشند، بيشتر به وهابى متهم
ميکنند. در بقيۀ بلاد اسلامى نيز دانشمندان و محققان و صاحبان انديشۀ
اجتهادى که در مقام نقد و طرد شرک و خرافه گرى بر مى آيند، به انواع تهمتها
متهم ميشوند.
سازمان موحدين آزاديخواه ا يران ۲۹ رجب ۱۴۲۳ - ۱۴ مهر ۱۳۸۱
|