|
بسم الله الرحمن الرحيم
سـالگـرد شهـادت عـلـــى ابـن ابـى طـالــب
مخالفان على به علت نزاعهايى که بين على و معاويۀ طغيانگر بروز کرد به
مبارزۀ مسلحانۀ غير موجه متوسل شدند، و اين مخالفان که قبلاً جزو لشکر على
بودند بدليل ظهور اختلاف با على از جبهۀ او خارج شدند (خوارج) و بعد از
شعله ور شدن جنگ و نزاع به اين نتيجه رسيدند که تنها راه حل مشاکل مسلمين و
پايان دادن به جنگ و نزاع موجود، قتل على و
معاويه است، زيرا اين دو را منشاء جنگ و نزاع موجود تصور ميکردند، و بر اين
اساس، طرح کشتن هر دو را ريخته و براى آن قيام کردند، و متأسفانه در قتل
على موفق ولى در قتل معاويه شکست خوردند. اما زمان ثابت کرد که قتل على نه
تنها هيچ مشکلى را حل نکرد، بلکه قتل على شايد بزرگترين جنايتى بود که در
حق مسلمين روا داشته شد، زيرا بعد از على عملاً حکومت و خلافت اسلامى و
براى قرنها و تاکنون، به ملوکيت استبدادى تبديل گشت، و امور مسلمين، بنابر
اجماع بدست حکام و پادشاهان ظالم و جنايتکار افتاد، و قتل على، ميدان را
براى اولين پادشاه نظام استبدادى، يعنى معاويه باز نمود، که شکستى بزرگ
براى مسلمين بود، بخصوص که فرزند ابوسفيانى بود که ٢٣ سال با شخص پيامبر و
جامعۀ اسلامى جنگيده بود. و معاويه همان کس و اول کسى است که خلافت اسلامى
را که بر پايۀ مردمسالارى و انتخاب مردم بنا شده بود به ملوکيت استبدادى
تبديل کرد، ملوکيتى موروثى و بدون انتخاب و خالى از التزام، و جملۀ معاويه
در اين رابطه مشهوراست، آنگاه که خطاب به مردم چنين ميگويد: من به رضايت
شما به حکومت نرسيده ام تا با عدم رضايت شما حکومت از من ساقط شود. (حکومتى
بى تعهد = حکومت مطلقه: حکومت استبدادى).
نکتۀ جاى توجه اينست که مخالفان على، اعم از سياسى و نظامى، هرگز در سطح
عامه و توده اى تجزيه و تحليل نشدند و بجاى تجزيه و تحليل و بررسى
عملکردشان و عبرت گرفتن و اتخاذ تدابيرى جهت جلوگيرى از تکرار اين مصائب،
مطلق شدند، افسانه شدند، شيطان گشتند، و
لعنت و نفرين و... نثارشان شد، و درعين حال نه عمل آنها فهم شد و نه کسى از
آنها عبرت گرفت و.... در حالى که اين تنها عمل آنها نبود که اين همه مصيبت
بار بود، بلکه زمينه هاى بوجود آمده اين مصائب و حتى بيشتر را اقتضا ميکرد،
و شايد منشاء، قتل ظالمانۀ عثمان بود که به حق، صاحب نظران و مؤرخان بزرگ
اسلامى آن را
«فتنةالکبرى»
نام داده اند.
على ابن ابى طالب، جزو اولين کسانى است که به محمد و دين اسلام گرويدند، و
چون صادقانه به اسلام گرويده بود، در راه تحقق اهداف توحيدى اسلام کوششهاى
بى دريغى از خود نشان داد و جزو مجاهدان بدر و اُحد است. على همان کسى است
که تنها از طريق انتخاب، حاضر به خليفه شدن گرديد، و با فراهم شدن زمينه
هاى انتخابش، به عنوان خليفۀ مسلمين در صحنۀ حکومت ظاهر گرديد.
متأسفانه، بعد از قرون و در سايۀ جهل و بى خبرى مردم، مانند همۀ امور ديگر،
از على بن ابى طالب هم سوء استفاده شد و بدخواهان او و بدخواهان اسلام و
مسلمين، او را به چيز عجيب و غريبى تبديل کردند، و از يک مسلمان ملتزم و
مجاهد و از يک خليفۀ عدالتخواه و منتخب مردم، افسانه ها درست کردند و او را
منصوب خدا، امر خدا، مافوق خلق و خلقت، و در نهايت، او را خدا (مطلق)
گرداندند!!، و اکنون هم کسانى داريم که على را رسماً خدا ميدانند و نامشان
هم «على الهى» است.
و نکتۀ بسيار حساسى که همۀ مسلمين بايد در رابطه با آن بيدار و هوشيار
باشند، ترويج برنامه اى و منظم
خرافات و عقايد شرک آميز و
بازماندۀ فرقه هاى محو شده و بى
چاره اى است که استعمار و امپرياليسم در ميان مسلمين و جوامع اسلامى، تحت
عنوان اديان بومى و نژادى و.... و از طرق مختلف و از شبکه هاى ويژۀ
تلويزيونى شايع ميسازد، و خود پيروان بازمانده هاى فرق بيچاره که گاهاً
درشکل بت پرستى تجسمى که در گوشه و کنار ممالک اسلامى و در ميان دهات دور
افتادۀ کوهستانى هنوز باقى هستند، قربانى اهداف استعمارى و امپرياليستى و
آلت دست آنها ميشوند، همانگونه که يهوديان بدبخت و فريب خورده هم قربانى
اين سياستهاى مکارانه و غارتگرانه شده اند. و چيزى که خيلى توجه بر انگيز
است طرفدارى کسان و جرياناتى از اين شرک و
خرافه پرستى است که قبل از اين مدافع انديشه ها و خطوط علمى!! بودند و به
کمتر از ديدن الله !! راضى نمى شدند.
البته بدخواهان اسلام و سودجويان غيرمسئول، تنها شخصيت على را خراب و تيره
و تار نکرده اند، بلکه همه چيز را تخريب نموده اند: قرآن را فهم ناشدنى و
ما فوق درک بشرى معرفى کرده اند، پيامبر اسلام را مافوق بشر و صاحب غيب و
شهادت جلوه داده اند، خلفاى راشدين و صحابۀ کوشا و مجاهد را افسانه اى کرده
اند، و حتى مسلمين دورۀ پيامبر هم انسانهاى استثنايى شده اند و.... و خلاصه
در اين ميدان، جايى براى الله که در فکر و انديشۀ توحيدى همه کاره محسوب
ميشود باقى نمانده است، درحالى که خود قرآن ميگويد، پيامبر فردى مثل سايرين
است و تنها امتياز او اينست که بر او وحى ميشود، و خود قرآن به محمد (ص)
ميگويد اينطور خود را معرفى کن: قل لا اَملک لنفسى نفعاً و لا ضراً الا ماشاءالله ولو کنتُ اعلم الغيب لاستکثرتُ من الخير وما مسّنى السوء اِن انا الا نذير و بشير لِقوم يؤمنون: «بگو من صاحب خير و شرى براى نفس خودم هم نيستم، مگر خدا بخواهد و قوانين خدايى حاکم بر هستى و زندگى بشرى اقتضا کنند. و اگر علم غيب ميدانستم و بر غيب و آنچه ما فوق بشرى است آگاهى ميداشتم خير و نعمات بسيارى طلب ميکردم و شر و مصيبتى به من نميرسيد. من کارهاى نيستم الا اينکه بيدار کننده و بشارت دهنده ام، براى آنهايى که ايمان ميآورند». |