بسم الله الرحمن الرحيم

ناتوانی و تواناسازیِ «روحی، عقلی، و تشکیلاتی»

اگر احزاب و سازمانهای فکری- سیاسی، در جوامع استبداد زده و رشد نیافته، روی «وضع فاسد و پر تبعیض موجود» و برمبنای روابط ناسالم و رایج اجتماعی و خانوادگی و باندبازانه تشکیل شوند، و مانند همیشه! ضوابط و قوانین فدای روابط  «ناسالم شخصی» گردند، کاری از پیش نمی رود و مُشکل و گرهی گشوده نمیشود، و عبور از «وضع موجود» و نجـات از عقبۀ «فسـاد و تبعیض» ممکن نمی گردد، همانطور که تا حال معمولا چنین بوده، و اکثر احزاب و سازمانهای فکری - سیاسی، علیرغم اســم و رسـم شان، دارای «ماهیتی عــامیانه» و مملو از مفـاسد و شخصی گری و باندبازی بوده اند. این از یک طــــرف، اما ببینیم از «طـــرف دیگر» چه خبر است: اگر احزاب و سازمان های فکری - سیاسی روی پایه ها و نظام «فکری و سیاسی و تشکیلاتی جدیدی» در این جـوامع بنـــا و پایه ریزی شوند و بخـواهند از «وضع فاسد و پر تبعیض موجود» عبور نمایند، حتمــا با «مردم رشد نیافته ای» که دارای فرهنگی بی ضابطه هستند و به قانون وسازماندهی عادت نکرده اند، و نیز حتی با اعضای تربیت نشدۀ خود «مُشکـل» پیدا می کنند، همان مردم و اعضایی که هم خواستار «حق و عدالت!!» و سلامتی احزاب و سازمانها هستند، و هم میخواهند احزاب و سازمانها روی «وضع فاسد و پر تبعیض و عشیره ای!!» حرکت و عمل نمایند. و اینهم ناشی از این واقعیت است که این «جـوامع و افرادشان» از مُقدمات و زمینه های «تغییر و تحولات فکری و سیاسی و تشکیلاتی» محــروم مانده اند، و برای افکار و نظام جدیــد و تحــولات اجتماعی و «تشکیلات و سازماندهی»، آمــادگی و زمینه های لازمه را پیـــدا نکرده اند، و در نتیجه بروز مشکلاتِ احــزاب و سازمانهای «طراز نوین و قانونمدار» با مردم سنتی (ناتوان یا عشیره ای) و نیز با اعضای تربیت نشده (ناتوان یا عشیره ای) امری تقریبا بدیهی می باشد. اما با وجود همۀ اینها این پایه ریزی و این نظام جدید «بسیار ضروری» بوده و برای عبور از وضع موجود «اجتناب ناپذیر» میباشد، و بدون آن، هرچه بوجود آید و هر حزب و سازمانی تشکیل شود، فقط «بخشی از وضع فاسد موجود» و تکرار مُکررات خواهد بود، وضع فاسد و پر تبعیضی که «همۀ اطراف» از دست آن مینالند و باید سپری و علاج شود. مشکل احزاب وسازمانهای «طراز نوین وقانونمدار»، با مردم سنتی و اعضــای تربیت نشده از دو جهت بروز می کند: یکی از جهت «ناتوانی و سازمان ناپذیری شخصی»، و دیگری ازجهت «روابط خونی و عشیره ای و باندی». اما این دو جهت در واقع «مُکمل یکدیگرند»، بدین صورت که: وقتی اعضایی ناتوان و سازمان ناپذیر در می آیند، اگر به روابط خونی و باندی و عشیره ای پشت گرم نباشند، مشکلی نخواهند داشت، و با اثبات عدم تربیت و سازمان پذیری بالاخره از حزب و سازمانشان «اخـراج» می گردند. اما مشکل اصلی زمانی بروز می کند که «اعضایی» به روابط خونی و عشیره ای و باندی «پشت گرم» باشند. در این صورت، چه حضور و چه اخراج آنها برای حزب و سازمان قانونمدار و متکی به اصول و ملتزم به ضوابط تشکیلاتی «مشکل آفرین» خواهد بود، چرا که در داخل حزب و سازمان به «تبعیض گری و فسادآفرینی» می پردازند، و در صورت اخراج نیز می توانند مشکل آفرینی و آشوبگری نمایند. و چنین اعضایی، همانطور که بصورت «دسته ای و باندی» به احزاب و سازمانها ملحق میشوند، بصورت دسته ای و باندی نیز در آنها به «فعالیت» میپردازند، و طبعا به همان صورت نیز خارج میگردند. بگذریم از اینکه اصلا «مهمترین علت» عدم تربیت و سازمان پذیری افراد، یکی در«ضعف و ناتوانی نفسی»، و دیگری در «احساس قدرت و سرکشی» در برابر حزب و سازمان است.

البته «راه ســوم» نیز وجود دارد، و آنهم عبــارتست از روش «تدریج و تربیت حکیمانه و دلسوزانه»، روشی که جــامعه ای را از مرحلۀ سنتی و عشیره ای و غیر منضبط، بسوی «تربیت و تشکیلات و انضباط» می برد، بـدون اینکه در این مسیر و حرکت اساسی، مشاکل و دردسری های «مهار نشدنی» واقع شوند. آری؛ با این روش، عبور از وضع موجود را میتوان با حداقل «مشکلات و درگیری» طی نمود، اما این روش نیز شروطی را میطلبد و خاصتا محتاج و نیازمند «آزادی بیان» و «حضور در اجتماع» و «زمان کافی» است، شروط معقول و بجایی که متاسفانه «حاکمیت نظام استبدادی» و سرکوبگری اش آن را عقیم و غیر عملی ساخته است. اینست که در جــوامع استبــداد زده و زیر سلطۀ استعمارگران، و از جمله در جــوامع اسلامی، علیرغم «اقدامات بسیار و تلاشهای مستمر»، تا حــال نتیجۀ ملموس و مشخصی از«کار و فعالیت مبارزاتی» به دست نیامده است. لکن با وجود همۀ اینها «باید تاکید نمود»: تا روزی که تغییـرات و تحولات «فکری و سیاسی و تشکیلاتی» و دارای محتوای آزادیخواهانه و استقلال طلبانه و رشد دهنده بوجود نیاید، نتیجه ای «جهت عبور» از وضع فاسد و پر تبعیض موجود حاصل نمی شود، و تلاشهای فردی یا سازمانی ره بجایی نخواهند برد، و طبعا هر کاری حتما «عقیم و بی ثمر» خواهد ماند، چرا که بنای هر چیزی روی وضع موجود، به مثابۀ «تزیینِ خانه ای» است که از پای بست و از اساس و بنیان «سُست و ویران» است، و هر شعاری هم که روی خانه ای سُست و ویران داده شود «خنثی و بلا اثر» میماند. و همانطورکه شعار و اِدّعا در چنین وضعی بی نتیجه بوده و نمی تواند به «عمل و واقعیت» منتهی شود، گلایه و انتقاد از مُدعیان و شعــار دهندگان نیز «فاقد تاثیر و کارکرد» خواهد بود، چرا که قضیه از بنیاد خراب و ویران است، و حتی اگر خواست و آرزو هم در «شعار دهندگان» وجــود داشته باشد، چیزی و شعــاری مُتحقق نخواهد شد. و ســازمان و تشکیلاتی که روی «عقلیات پایین و روحیات ناتوان» و یا بر اساس مجموعه های «خونی و عشیره ای و باندی» بنا و پایه گـذاری شده باشد، قبل از هر چیز اسیر و گرفتار «اعضای عامی و عشیره ای» و خودسر و شخصی  می باشد، و بعد اسیر و گرفتار جـامعۀ سنتی و عشیره ای و «غیر منضبطی» که در آن واقـع شده است. و چنین ســازمان و تشکیلاتی، به معنـای واقعی کلمه و در همۀ ابعــاد و در «داخل و خـارج خودش»، سازمان و تشکیلاتی ناتـوان و گـرفتار و بی اراده است. اینست که نقد و سرزنش احزاب و سازمانهایی که «مبانی عــامیانه» دارند و در داخل و خارج خود «ناتوان و بی اراده» مانده اند، و در آنها خبری از «اخلاق حزبی و التزام عضوی» نیست، نه بجاست و نه زمینۀ تجدید نظر برای صاحبان و مسئولان آن وجود دارد.

این وضعیت یعنی مسئلۀ «توانایی و ناتوانی» در رابطه با «استقلال و عدم استقلال»، و همچنین « نزاهت و عدم نزاهت» احزاب و سازمانها نیز صدق می کند، بدینصورت که احزاب و سازمانهایی که «استقلال سیاسی و اقتصادی» ندارند و در ابعاد مختلفی وابسته به «قدرت های دیگر» هستند، و یا احزاب و سازمانهایی از «نزاهت و سابقۀ معقول» بهرۀ زیادی ندارند، حقیقتا توان «تصمیمات و قرارات سیاسی» را از دست داده و اراده ای در این رابطه برایشان باقی نمانده است. اینست که هر تصمیمی در این نوع احزاب و سازمانها، نه بنابر ضرورت و «صلاح ملک و ملت»، بلکه بنابر چراغهای «سبز و قرمز» اربابان و مصادر اقتصادی آنها اتخاذ می شود، و مسئولان و رؤسای این نــوع احـزاب و سازمان ها بیشتر نقش «مجری و پیاده کننده» را بازی می کنند، و در نتیجه هر نقــد و سرزنشی در رابطه با آنها و «تذکر اصول شان» و یاد آوری شعارهایشان، کاری بیهوده می نماید و دردی را دواء نمی کند، زیرا زمینۀ «بازگشت و تجدید نظر» برایشان وجود ندارد و توان «التزام به مبانی» و اِعمال شعارهایشان را از دست داده اند. بگذریم از احزاب و سازمانهایی که «من البــدایه» توسط قدرتهای خارجی بوجود آمده و دست نشاندگان آنها محسوب می شوند. اصلا اینها را دیگر نباید بحساب آورد، زیرا آنها «ساخت خارج» و آثار استعمارگران و جای پای مداخلات اجانب هستند. بنابر این، یک سازمان و تشکیلات، برای اینکه توانا به «حفظ اصول خود» و مُلتزم به «شعارهـای خود» باشد، مبانی زیر اجتناب ناپذیر می گردند: ۱- توان روحی و عقیدتی (اعتماد به نفس و ایمان به اصول). ۲- توان عقلی و فکری (فهم اصول و شعائر و قناعت به اجرایشان) و ۳- توان تشکیلات و سازماندهی (وجود سازماندهی بین اعضاء و حضور فرهنگ تشکیلاتی در داخل حزب و سازمان - حفاظت و نگهداری استقـلال سیاسی و اقتصادی در خارج حزب و سازمان). در غیر این صورت، هر حزب و سازمانی که بوجود آید، در داخل و خارج خود، «ناتوان و درمانده» خواهد شد، و توان التزام به اصول و مبانی و امکان عمل به «شعارهای اعلام شده» را نخواهد داشت. و در رابطه با سازمان «موحدین آزادیخواه» نیز باید به صراحت بگوییم: این سازمان، مثال رسایی از احزاب و سازمانهای فکری - سیاسی است که روی پایه های «جدید توحیدی» تاسیس گردیده و از «وضع موجود» عبور کرده است، و بل وضع جدید را تجربه نموده است. و همین است که می توان «اِدّعـا» کرد که سازمان موحدین آزادیخواه ایران یک سازمان و تشکیلات «طراز نوین» و حامل مشخصات روحی و عقلی و تشکیلاتی «تـواناست». لازم به ذکر است که این «تبیین تشکیلاتی» به مناسبت شانزدهمین سالگرد تأسیس «سازمان موحدین آزادیخواه ایران» ارائه شده است.

سـازمان مـوحدین آزادیخـواه ایـران

۱۱ جمادی الثاني ۱۴۲۸ - ۵ تیـر ۱۳۸۶