|
بسم الله الرحمن الرحيم
شورای سقیفه و ظهور خلافت انتخابی
تاريخ فکر و انديشۀ بشرى
شهادت می دهد که هر فکر و عقيدۀ
«جديد و نو ظهوری»
بیشتر توسط
یک شخص و از طرف انديشمند و دانشمند و دردمندى
ارائه شده، و حامل تفکر جديد و نو ظهور
بعنوان پایه گذار آن قلمداد گردیده است، و به ندرت دو نفر يا چند نفر
بنيانگذار و ارائه دهندهٴ مکتب و راه جديدى بوده اند. اما بعد از مرحلۀ
پایه گذاری (در صورت استقبال اجتماعی) خط و فکر جدید بصورت مشخص توسط
«مُؤمنان و پيروان»
و ادامه دهندگان آن استمرار و تشريح و گسترش
يافته است. و اين مسئلۀ اساسی ناشى از ماهيت و طبیعت بشر و حاصل
«ماهيت مستقل فکر بشرى»
و تنوع ذاتى فهم انسان ها به اندازهٴ تعداد انسانهاست، بنحوی که
«دو صاحب فکر و اندیشه»
به زحمت به يک نتيجۀ واحد می رسند؛ و خواه
ناخواه اگر بنيانگذاران داراى اشتراکات هم باشند (که هستند) اما با وجود
اين، کمتر به يک نتيجه گیری و روش یکسان مى رسند. به بیان دیگر، آنها می
توانند به نتيجه و روش مشابه و نزديک بهم برسند، اما بدليل تفاوتهاى زیاد،
دو فکر و دو روش به حساب می آيند. علاوه
بر تنوع ذاتىِ فکر و انديشۀ بشرى، دليل ديگرى که باعث ميشود بنيانگذاران و
صاحبان فکر و خط جدید به نتيجۀ واحدی نرسند
«فاصلهٴ زمانى و مکانی»
آنهاست، که چون اين اشخاص از هم دور هستند و در زمان و مکان مشترک و براى
مشاکل مشابهى ظهور نمی کنند، خواه ناخواه فکر و راهشان نیز متفاوت خواهد
بود. بدیهی است علت اختلاف افکار و عقايد و روشهاى بنيانگذاران داراى سر
چشمه ها و موقعيتهاى ديگرى هم می باشد: شخص بنيانگذار از نظر فکر و انديشه
و درک جهان و انسان (و نحـــــوۀ حرکت در زمان و مکان) يک عنصر
«قائم به نفس»
و داراى ابتکارات جديد و منحصر به فــرد
است، و تا وقتى که کسان و افراد و جامعه اى پيام و اصــول او را مى پذيرند،
بعنوان «استاد
و راهنما» قلمداد ميشود، اما هنگامی که
افراد و جماعتی راه و فکر او را اختیار کردند و با ايشان همراهی نمودند،
بعنوان رهبر ظاهر می شود، و از وضعيت يک استاد و راهنما به فردی
«صاحبِ امر و نهی» و داراى پشتوانۀ
اجتماعى مُبدل می گردد. اينست که بنيانگذاران در
«محدودۀ فکر و خط خودشان»
انتخابى نيستند و بلکه آغازگرند! و بر
افکار و طرحهای ارائه شونده «سبقت» دارند، و در نتیجه همۀ اطرافيانِ
بنيانگذار شاگردان او محسوب می شوند. و طبعا در چنين وضعيتى نه انتخاب؛
بلکه «اختیار و همراهی»
لازم می آيد، اختیار و همراهیِ که ضرورتا باید آگاهانه و آزادانه باشد، تا
مسئله معنای واقعی پیدا کند. و بدین ترتیب مکتب و طرح جديد وجهۀ اجتماعی
بخود می گيرد.
بنيانگذار مکتب و منهج،
شخصيتى اساسی و عنصرى قائم به نفس است و اصلا
فردی عامى و همانند عموم نيست؛ اما (در
دین توحید) براى دعوتِ عامه و عموم مردم و راهنمايى و راهبرى آنها ظاهر
ميشود و اصول فکرى و طرحهاى خود را به مردم ارائه ميدهد، اصول و طرحهایی که
مکتب و راهى را و خط و روشى را ایجاد و تأسیس می کنند. همچنین شخص
بنیانگذار در ميدان فعاليت و مبارزه کسان و افرادی را تعلیم و تربيت و
راهنمايى می نماید، کسان و افرادی که با بنيانگذار رابطۀ استادى و شاگردى
پیدا میکنند و ميان آنها «امکــان
انتخـــاب» وجود نخواهد داشت (مگر در طی
زمان شاگردانی ظهور کنند که از استاد پیشی و سبقت بگیرند). و در چنين
اوضاعى است که پديده اى به نام «بَيعَت» ظهور ميکند؛ که عبارتست از پذيرش
اصول و مکتب و راه بنيانگذار و همراهى ايشان، بيعتى که موجب «تولد رهبرى»
می گردد، و طبعا چنين رهبرى بنيانگذار و استاد پيروان خود ميباشد. و به
تأکید بنیانگذار کسی است که به راه و فکرش ايمان دارد و به راه و فکرش
آگاهى دارد و با آن پيوند ناگسستنى و حتى عاطفى برقرار شده است، و در حال
«وفاداری به راه و فکرش»
خواهد مُرد. البته اگر زمينه هاى رشد و تکامل بشرى فراهم گردد و اکثر مردم
از امکان انديشيدن و فکر کردن برخوردار شوند، کثرت متفکران و دانشمندان و
دردمندان (و همزمانى آنها) اين امکـان را فـراهم خواهد کرد که صاحبان افکار
و طرحهای جديد از تشابه و نزديکى بيشترى برخوردار شوند و زمينۀ اينکه «دو
نفر يا چند نفر» يک فکر و مکتب و راه جديد را تأسیس و بنيانگذارى نمایند
فراهم خواهد شد؛ وچون انسانها در ذات خود و بنابر ماهيت خلقت شان ميتوانند
بنيانگذار باشند «رشد و تکامل همزمانى
بشريت» و قرار گرفتن در مقابل واقعيات و
مشاکل مشترک، آنها را داراى اشتراکات بيشتر و به يک صف و يا چند صف مشابه
نزديک تر خواهد کرد. البته بايد توجه داشت که هر ابتکار و فکر جدیدی به
مکتب و خطى نو منتهى نمی شود، و براى رسيدن به اين قصد و هـدف مجموعه
قوانين و ابتکاراتى لازم می گردد، و زمانى چنين چيزى ظهور می کند که اصولى
جامع و راهى مشتمل بر «قوانين ضرورى يک
راه و مکتب» و نجات دهندۀ يک ملت و
مجتمع ابتکار و عرضه گردد و بشريت را در جهت مورد نظر هدايت و راهنمايى
نماید.
تا اينجــا مسئله
خالصا بشرى است؛ اما هنگامی که وارد ميدان مکاتب الهى و بنيانگذران
تــوحيدى (انبیاء و رسولان) می شويم، قضيه به کلى فـرق خواهد کرد، و در
آنجا مسئلۀ مبعوثين و برگزيدگان و پيامبران خالق هستى به ميان می آيد، که
در اين رابطه و در اينجا ما تنها مکتب و راه توحيدى اسلام و پيامبرى محمد
مصطفی را مورد توجه و بررسى قرار مى دهيم : بسيارى و من جمله عُلماء و
اندیشمندان مسلمان اينطور تصور می کنند و چنین تفهيم می نمایند که آيات
قرآن (که از علم الله نشأت گرفته است) مافوق نظر و رأی مردم است؟! يا اينکه
می گویند حضرت محمد (که برگزيدۀ الله است و پيامبرى ايشان ناشى از ارادهٴ
الهى است) ربطى به مردم و انتخاب آنها ندارد؛ و مردم مسلمان
«خواه ناخواه»
بايد دنبال مُحمد و سخنان او می رفتند و او را بعنوان پيامبر و رهبر قبول
میکردند؟! بله چنین سخنانی بسیار کلیدی هستند و عمیقا هم جا افتاده و
فراگیر شده اند. اما نظر ما چیز دیگری است؛ و تصور نمی کنیم که اين
بزرگواران به روح پيام قرآن و مُحتوا و مقاصد آن و همچنین به حکمت پیامبری
و رهبری محمد «ص» دست يافته باشند، زیرا خيلى ساده و بر اساس آيات قرآن
ميتوان اين نظرات و تصورات را نقد و انکار نمود. و در این رابطه نظر موحدین
آزادیخواه چنین است: قرآن مُنزل حاصل يک مبارزهٴ توحیدی و همه جانبه است؛ و
از ميدانهاى مختلف فکرى (عقيدتى)، اجتماعى ، سياسى ، اقتصادى ، فرهنگى و
.... گذر کرده و پيروزمندانه از آن عبور نموده است. اينست که مسلمين در همۀ
قرون و در ادوار مختلفِ۱۴۰۰ساله
قرآن را با صفات متعدد و من جمله با صفت
«قـــرآن پيروز»
ياد کرده اند. گر چه متاسفانه اصطلاح پيروز هم (مانند اکثر اصطلاحات قرآنى
و غير قرآنى) معنا و مفهومى انحرافی پيدا کرده و معنایش مُبارک و مايۀ برکت
خيالى! شده است. در حالى که قرآن پيروز يعنى قرآنى که آياتش در ميدان عمل و
در ميدان مبارزات فکرى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و در ميدان تاريخ
۱۴۰۰ساله
«مُوفق و عامل نجات انسانها»
و طريق آزادى و آزادسازى بشريت بوده است، و هر کسی و هر اجتماعى که به راه
قرآن رفته و بر پایۀ آيات آن و همچنین بر مبنای اجتهادات قرآنى زندگى و
حرکت کرده، موفق و پيروز گردیده است. بله؛ قرآن و فکر و فرهنگ توحيدى
(مانند مسيحيت يا کمونیسم) به زور امپراتورانِ حاکم و استعمارگران غارتگر و
مستبدین سرکوبگر به بشريت نرسيده، بلکه
ماهيت «آزادیبخش و علمی نگر و عملی آن»
و نجاتبخشی این فکر و فرهنگ (که پشتوانه اش جهاد مسلمين و خون صحابۀ محمد و
دفاع عقلى و علمى و حقوقی) آن را به اينجا و به بشريت رسانده است. و اصلا
باید گفت: آیات قرآن براى بشريت و تسهيل کار او و نجات انسانها از مشکلات
زندگى نازل شده اند؛ و حکمت نزول قرآن و دلیل تأسیس اسلام همانا
«استقرار عدالت در جوامع بشرى»
است، و تمام آيات قرآن جهت رسيدن به عدالت فراگير و رسيدن فرد و اجتماع به
حق و حقوق خود نازل گرديده است. و اصل ناسخ و منسوخ، و اصل اسباب النزول، و
اصل اجتهاد (که به سرنوشت و چگونگى اجراى آيات اشارت دارند)، و همچنين اصل
مشورت محمدى، و اصل هجرت رسول، و اصل تجويز مقابله به مثل، و کشيده شدن کار
پيامبر به جهاد مسلحانه و .... همه و همه دالِ بر توجه قرآن و محمد بر اين
واقعيت است که دین اسلام خواسته که با تکيه بر
«واقعيات زمان و مکان»
مشاکل بشريت را حل و فصل کند؛ و در عين حال اصــول جاودانه و نجاتبخش را
«به طول ابديت» به همۀ انسان ها و جـوامع انسانی ارائه نمايد؛ تا در دنيا و
آخرت سعادتمند گردد و راه مستقيم توحيد را (که از زندگى زمينى ميگذرد و به
خدا منتهى ميشود) بپیماید.
بله؛ مگر ميتوان
مُختصات مکتب و فکرى را که از ميدانهاى سياست و اجتماع عبور کرده و در
ميدانِ «واقعيات زندگی» تکميل شده است ناديده گرفت و آن را به مُطلق گرايى
متهم و ادعاهاى آن را «ما فوق واقعيات!» قلمداد کرد، آنهم مکتب و راهى که
نه با زور معجزه ها و عاجز کردن انسانها، بلکه از راه واقعيات تجربه شدۀ
بشرى (که امروز هم اين واقعيات زنده اند) به بزرگترين پيروزیهای تاريخ
نبُوّتِ توحیدی دست یافته و
«فرهنگ جهان شمول اسلامى»
را که منادى آزادسازى و نجات جوامع بشرى است بوجود آورده است؟! و اصلا
بنابر همین اصول و حقایق توحیدی است که در اسناد و تاريخ مُسلَّم اسلامی
شاهدیم که نزول بسیاری از آياتِ مربوط به زندگانی بشر، محل توقع بوده و
بنابر اوضاع اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و خانوادگی و برای نحوۀ مبارزۀ
توحیدی نازل شده اند، و حتی بعضی از آنها مطابق با نظر و پیش بینی صحابۀ
رسول حکم صادر کرده اند و این نوع آیات به
«موافقات و تاٴييدات الهى»
شهرت یافته اند. و طبعا چنین توقعات و نظراتی از ميدان ضرورتها و از «عمق
واقعيات زندگانی» و از متن مبارزه برخاسته اند؛ و قرآن مُنزَل هم در مورد
آنها راهگشایی کرده است (بگذريم از مُحمد مُصطفى که بارها رأى خود را به
نفع آراى صحابه کنار گذاشته است). پس چگونه میتوان ادعا کرد که آيات قرآن
نسبت به اوضاع بشر بی اهتمام بوده و آیاتش
«ناظر به خواست و رأى مردم»
نازل نشده است؟! یا اینکه چطور میتوان گفت که روش و عملکرد رسول بدون توجه
به زندگانی مُجتمع صورت گرفته و در جهت راهگشایی و مشکل گشایی قرار نداشته
است؟! آیا شُور و مَشورت محمدی این توهمات را زائل و بر طرف نمی سازد؟! و
در همین راستا باید تأکید کرد که: آيات قرآن مورد نياز مُبرَم انسانها و
جوامع بشرى بوده و اصلا بنابر
«خواست و نیاز واقعی بشريت»
نازل شده اند. و آیات قرآن علاوه بر اينکه روى مُطالبات بشری انگشت گذاشته
و آنها را منعکس کرده اند، اما در همان حــال بشريت را راهمنايى و راهبــرى
کرده اند، در جوامع بشری ايمان ايجاد نموده اند، به آنها توانِ عمل و اجراء
داده اند، و بشریت را در مسیر عقول آزاد و فرهنگ توحیدی قرار داده اند. و
بدين شيوه، اخلاق توحيدى و مبنى بر ارزشهاى خدايى را گسترش داده و
«فرهنگ وتمدن اسلامى»
را پايه ريزى و بنیان گذاشته اند. و اینچنین رَبُناالله اصول پيروزى و راه
نجات بشريت را ارائه داده و آنرا در آياتش مُستدل و تشريح کرده و رسول
برگزيدهٴ خود را الگوى عملى آن قرار داده است. و بدین ترتیب، قرآن مُنیر
بشريت را
«عاجز و مُتحیَّر!»
و گرفتار معجزات نکرده (حرکت به زور معجزات و حيران سازى!)، بلکه آيــات
سَهل و مُبين برايش فرستاده و او را
«عاقل و مُتفکر» و «داراى فطرتِ الهى» و «مخلوقی تعلیم پذیر» و «مخاطبی
هدايت شدنى»
معرفى نموده است.
حــال لازم است
در رابطه با مــاهيت «رهبرى اسلامى» در دورۀ حضرت رســول (بنيانگذارى) و
نیز در دورهٴ خلافت (رهبرى انتخابى - جانشينى) صحبت نماییم. و اما بدليل
اينکه دربارۀ ماهيت و چگونگى رهبرى اسلامى
(هم در دورهٴ نبوت و هم در دورۀ خلافت)
به اندازهٴ کافى آيات قرآنى در اختيار داريم به استناد آنها و چند نمونۀ
عملى شده اکتفاء می کنيم. گرچه در کتب سيرهٴ نبوى و نیز در کتب مربوط به
خلافت راشده (که مورد تاييد و قابل قبول براى اهل علم و تاریخ است) ماهيت و
نحوۀ رهبرى اسلامى را ميتوان وسیعا پیگیری نمود.
الف - گزینش و بعثت الهی (ظهور غير انتخابى):
خالق هستى در قرآن پيروزش میفرماید:
اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا
وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ
(حج -
۷۵):
«الله دست به گزينش میزند و از ميان ملائکه و همچنین از ميان انسانها کسانى
را بر میگزيند، و آنها را رسول و پيام آور خود قرار میدهد، همانا الله
بسیار شنوا و پر بصیرت است».
بله؛ در اين شکى نيست که همۀ بشريت داراى فطرت و خلقت خدايى و يکسان است و
بر وجودش قوانین تـوحیدی حاکم میباشد، اما در اين ميان کسانى نيز يافت
میشوند که بنابر همان قوانين توحیدی (که ظاهرا تا حال ماهيت و دلايل آنها
پوشيده مانده است) از عقل برتر و سلامت نفسی خاصی برخوردار ميشوند، و آنها
همان برگزيدگان الله ميباشند؛ برگزيدگان و برجستگانى که از ميان آنها
«رسولان و انبیاء و صالحان»
بر می خيزند؛ و بعد همانها هستند که بنيانگذاران تفکر توحيدی و فرهنگ
توحيدى و نظام توحيدى میشوند، و از طرف الله انتخاب و برایشان وحى نازل
میگردد. بدین ترتیب، جوشش و قيام چنین کسانی وابسته به رأی و انتخاب مردم
نيست (و حتی مردم برای زعامت و رهبری آنها را در نظر ندارند)؛ بلکه آنها
خودشان منشاء و عامل قيام و حرکت میشوند و مردم را وارد
«میدان تغییر و انتخاب»
مینمایند. و کسانى که بنابر قوانين توحیدی و «بصورت خودجوش» لياقت و
توانايى خاصی را پيدا ميکنند و جزو برگزيدگان الهى قرار می گيرند، مأمور می
شوند که عقيده و فرهنگ و روش توحيدى را ارائه دهند و اصول آن را تأسيس و
ابلاغ نمایند؛ همانطور که قــرآن مُنیـر در سورۀ جمعه آیۀ
۲حضرت محمد را چنین معرفی کرده است:
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ
رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ
يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي
ضَلَالٍ مُّبِينٍ:
«الله آن ذاتی است که از میــان عامۀ مردم رسولی را مبعـــوث کرد، که بر
آنان آیات و قوانین الهی تلاوت می کند و آنها را پاک و تصفیه می گرداند و
به آنان قــرآن و حکمت تعلیــم می دهد؛ در حالی که همان مردم قبلا در
گمراهی و جهالت آشکاری بسر می بردند».
و طبعا چنین گزینش و بعثتی یک انتخاب خدایی و الهی است؛ و مردم بصورت
مستقیم و بنابر تصمیمی ارادی در آن دخالتی ندارند، هر چند این شرایط و
اوضاع زنــدگی و ماهیت زندگی آنهاست که از طرفی چنین بعثتی را اقتضــاء می
کند، و از طرف دیگر ماهیت و محتوای آن را تحت تأثیر قرار میدهد. و
این سنت توحیدی در رابطه با ادوار قبل از محمد مصطفی هم صدق میکند،
و مثلا قرآن مُنزل در سورۀ اعراف آیۀ
۱۴۴خطاب به موسای کلیم چنین بیان میدارد:
قَالَ يَا مُوسَىٰ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ
عَلَى النَّاسِ بِرِسَالَاتِي وَبِكَلَامِي فَخُذْ مَا آتَيْتُكَ وَ كُن
مِّنَ الشَّاكِرِينَ:
«الله گفت ای موسی همانا من شما را برای رهبری مردم و همراه با پیامها و
کلام خود برگزیدم، پس آنچه به شما دادم خوب دریافت کن و از شکرگزاران باش».
بعد از بعثت و قیام مصطفایی، آنگاه رسولان و
مأموران الهى در میدان دعوت توحیدی، وظيفۀ تعمیق و توسعۀ مکتب و منهج
توحيدی را پیدا میکنند، و در طی دعوت توحیدی آن را به پيروان و شاگردانِ
مُلتزم و صاحب نظر خود منتقل میسازند، و طبعا در میدان بعثت و دعوت،
ارائۀ مبانی توحیدی
(مبانی فکرى و عقيدتى، مبانی روش و حرکت، مبانی حکومتداری، مبانی اقتصادى،
مبانی روابط اجتماعى، مبانی اخلاق و انضباط دينى و....) جزو وظايف اصلى
برگزيدگان و بنيانگذاران دین توحيد است، و بدون ارائه و ابلاغ اصول مکتب و
راه جدید، رسالت رسولان ناقص و در زمان و مکان آنها محدود و منحصر خواهد
گشت. و همین است که مثلا قرآن حکیم بعنوان آخرین بعثت و رسالت توحیدی،
عاليترين «مبانی فکرى و عقيدتى»
را برای بقاء و تداوم دینداری توحيدی ارائه داده است، مبانی که براى همۀ
بشريت و در همۀ زمانها و مکانها نازل شده و تا ابد الآباد ميتواند زنده و
جاویدان و راهگشاى انسانها و جوامع بشری باشد. يکى ديگر از
وظايف اساسی رسولان و پايه گذاران دین
توحيدی، همانا «تربيت شاگردان مُوحد و
متقی» و مُلتزم به مبانی توحیدی و فرهنگ
الهی است، تا در سایۀ وجود آنها زمينۀ استمرار توحيد و اسلامیت امکان پذير
گردد و دین توحید از وجهۀ نظری خارج و وارد ساحۀ عمل و اجتماع گردد، و در
هر زمان و مکانی بر پایۀ «اجتهاد
راهگشا» حضور عملىِ فکر و فرهنگ و اخلاق
توحيدى ميسر شود. و خاصتا براى دین اسلام (که مکتب و منهج نهايى توحيد
اعلام شده) تربيت «شاگردانِ اصولی و ملتزم» در صدر واجبات قرار می گیرد، و
اصلا بدون نسل توحیدی (بعد از رسول)، اسلامیت ذهنی و نظری باقی می ماند. و
از این جهت بعد از رسول هم، امت اسلام
(در سايۀ مبانی و روش قرآنی) بايد لياقت
و توانایی نسل توحیدی را در خود حفظ نماید (که متأسفانه ننموده است)، تا
اینکه اسلام و اسلامیت در میان بشریت و در عمق ارکان اجتماعی و بصورت زنده
و مؤثر استمرار و تداوم داشته باشد، امری که نيازمند
«اصول و قوانينى»
است که مُتناسب با خلقت و ماهيت و رشد بشرى، و در همۀ زمانها و مکانها
جوابگو و راهگشا باشند؛ و بشریت را در راستاى رشد و ترقی و دستاوردهاى جديد
رهبری کنند. و این آيۀ بزرگ قرآنی ناظر بهمین مسئله و در راستای تأیید
آنست:
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ لَكُمُ الدِّينَ
فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُونَ
(بقره -
۱۳۲):
«حقا که الله براى شما دین اسلام را برگزيده است، پس مَمیرید جز به
مسلمانی»؛
آیه ای که بدون زنده نگه داشتن مبانی توحیدی و حرکت بر پایۀ اسلام اجتهادی
(دینداری متناسب و رشد یابنده) برقرار نخواهد شد؛ همانطور که در قرون و
اعصار گذشته، اسلامیت معمولا اسمی و کم رنگ بوده است.
و در اين آيۀ بزرگ «دو اصل اساسى»
مشاهده میشوند: يکى
گزينش راه توحيدى اسلام؛ و ديگرى
ابدی بودن اين گزينش و انتخاب الهى است. و الله از همۀ انسانها دعوت ميکند
که قبل از مُردن مسلمان باشند و دين توحيد داشته باشند.
بعد از محمد مُصطفى
(محمد برگزيده؛ محمد رسول الله؛ محمد اُسوه) مبانی اسلامی و مُحتواى آنها
واضحتر شد، و خاصتا در رابطه با ماهيت حکومتدارى و «نحوۀ اختیار رهبری» اين
اصول تجلى بيشترى پيدا کردند، و با انتخاب ابوبکر صدیق در شوراى سقيفه
«مردمسالارى اسلامى و خلافت مردمى»
جامۀ عمل پوشيد، پديده اى که حاصل آيات قرآن و ناشى از روح اسلاميت و اخوت
اسلامى بود. و اکنون که بعد از قرون متمادی به اصول اسلامى و خلافت مردمى و
انتخابى بودن آن و اصل
«حکومت شورايى اسلام»
می نگريم، حقانيت اين گزينش الهى و صلاحيت خط توحيد و لياقت ابدى دين
اسلام، بيش از هر زمانى قابل فهم و لايق شکرگذارى است. و حال خوب است که به
ماهیت این امر مبارک بپردازیم.
ب - خلافت انتخابی (رهبری مردمی - شورايى):
بعد از وفات مُحمد مُصطفی
(بنيانگذار و مؤسس اسلام)، ماهيتِ اصول و اهداف توحيدى اسلام روشنتر و
محتواى آنها بیشتر هُوَیدا گشت، و خاصتا نحوۀ رهبرى و حکومتدارى اسلامی
وضوح کامل پیدا نمود، بدين صورت که: آخرين پيامبر توحيدی برای خود جانشينى
تعيين نکرد و
«رهبرى مسلمین»
و نحوۀ حکومتداری را به اصول مُدَون قرآن و شاگردان صحابی اش (مهاجر و
انصار) سپرد. و چون حضرت رسول عمیقا به اصول و تعالیم قرآن و به رشد و
تربیت یافتگی صحابه ايمان داشت (و در دورهٴ خودش هر دوى آنها از امتحانات
سخت و دشوارى پيروز و موفق ظاهر شده بودند) در نتیجه با اطمينان خاطر آنها
را وسيلۀ استمرار اسلامیت و عامل
«تداوم نهضت توحيدی»
تلقی می کرد. پس با توجه به اینکه در مرحلۀ رهبری انتخابی و شورایی (بعد از
رسول)، هم آيات قرآن و هم سنت محمدى و هم شاگردان اسلامی وجود داشتند،
امکانِ «انحراف اساسی و منهجی» وجود نداشت، و اطمینان خاصر حضرت رسول از
وجود این «ستونهای اسلامی» سرچشمه می گرفت. و همین بود که بلافاصله بعد از
وفات نبى اکرم «ص» پرچمِ
«نظام شورایی - خلافت مردمى - مردمسالارى اسلامى»
علم گردید؛ و خوشبختانه این کار عظیم و راهگشا در میان امت اسلام و بنابر
مشورت صحابۀ رسول (مهاجر و انصار) جامۀ عمل پوشید، امری که حاصل مسلمانی
صحابه (التزام شاگردان اسلام) و مأخوذ از اصول قرآنى و سنت محمدی بود. و
این اصل توحیدی و نشأت گرفته از اخوت اسلامی (نظام شورایی و خلافت مردمی)
چنین معنایی داشت: واگذارى رهبرى امت اسلام و نحوۀ ادارۀ ممالک اسلامی به
انتخابات مردمى و
«گزينش بهترين و آگاهترينِ مسلمين»
جهتِ رشد و ترقی جوامع اسلامى. و در صورت تخطى و یا عدم توانایی در امور
مُحوَله بصورت
بدیهی «تغيير رهبرى و جابجایی حُکام» امری
ضروری می گردد؛ و آنگاه بنابر مشورت با مسلمین و بر اساس راٴى و نظر مردم
مسلمان و جريانات اسلامى (و در جریان برگزاری یک انتخابات آزاد و سالم)
رهبرى جدیدی انتخاب می شود و امور مسلمین و جوامع اسلامی را بدست می گیرد؛
و حکام لایق تری «ادارۀ ممالک اسلامی»
را عهده دار میشوند. و اینچنین است نحوۀ رهبری و حکمروایی اسلامی و
ادارۀ ممالک و جوامع اسلامی؛ نه اینکه زورپرستانی بیایند و با انواع حقه
بازی و انتساب خود به الله و انتصاب الهی؛ و یا با عَلَم کردن نامهای
فریبندۀ خاندانی و جمهوری و طبقاتی و ..... بر هست و نیست جوامع اسلامی
مسلط شوند و خود را بعنوان «رهبران و رؤسای
مادام العمر!» تحمیل نمایند و همۀ اصول و فروع توحیدی را پایمال
نمایند. و طبعا اصول مردمسالارى اسلامى (نظام
توحیدی - خلافت مردمى) متکی به آيات قرآنى و حاصل اخوت اسلامی و در راستای
تحقق نظام شورایی است؛ و آیات زیر این حقیقت را چنین منعکس میسازند:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن
قَبْلِهِمْ (نور
-
۵۵):
«الله
به کسانى از شما مسلمين که اهل ايمان و عمل صالح باشند وعده داده است که
آنها را جانشين خود و حاکم بر زمين گرداند، همانطور که قبلا اهل ايمان و
عمل صالح را به مقام جانشينى و حاکميت در زمين قرار داد».
و این همان خلافت مردمی و عام بودن رهبری و حکومتداری است (که متکی به وعدۀ
الله است) و همۀ ایمانداران صالح و لایق را در بر می گیرد، و در اینجا خبری
از معیارهای جاهلی و نژادی و طبقاتی و جنسیتی و..... نیست.
وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ
شُورَىٰ بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ
يُنفِقُونَ (شورى-
۳۸):
«و ايمانداران کسانى هستند که به خواست خالقشان جواب مثبت داده و لبيک
گفتند و صلاة بپا داشتند، اينها کسانى هستند که کار و امرشان بصورت شورایی
و دسته جمعی و بنابر مَشورت و هماهنگی است، و از آنچه الله از رزق و روزى
به آنها بخشيده انفاق و گودهاى فقر و کمبود را پر میسازند».
و این یعنی
نظام شورايى و رهبرى انتخابى درمیان مسلمین و
آنهایی که خالق خود را استجــابت گفته و به وظایف خود عمل می کنند؛ نظام
شورایی که بر پايۀ راٴى و نظر مردم مسلمان اُستوار و برپا می شود؛ چرا که
شوری و مَشوَرت، حاصل تفاهم و هماهنگی و برادری است؛ و زورگویی و سرکوبگری
و تحمیل خود بر دیگران در تضاد با شوری و مشورت است.
وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى
اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ، الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ
الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ
اللَّهُ وَ أُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُواالْأَلْبَابِ (زُمَر - ۱۷ و۱۸):
«کسانی که از عبادت و اطاعت طاغوت (بتهای مُطلقه) خودداری ورزیدند و بسوی
الله (توحید و آزادی) بازگشتند، مستحق بشارت و خبر خوشی هستند، پس مژده و
بشارت باد کسانی را که سخن شنو (آزادمنش) هستند و بهترین و راهگشاترینِ
آنها را انتخاب و پیروی میکنند، آنها همان کسانی هستند که الله هدایت شان
کرده و در صراط مسستقیم توحید قرار دارند، و آنها همان عُقلا و خردمندان
هستند».
این آیه بیانگر سعۀ صدر و آزادمنشی کسانی است که بتهای مُطلقه و حکام
استبدادی را رها کرده و در دایرۀ توحید و اسلامیت قرار گرفته اند، و مستحق
بشارت گردیده اند؛ همان کسانی که آزادى اجتهاد و انتخاب احسن عُــرف
آنهاست؛ و التزام به آنچه انتخاب شده، مُکمِل این عُــرف توحیدی میباشد. و
طبعا چنین کسانی بنابر تأکیدات ربُنا الله در مسیر هــدایت بوده و صاحبان
عقول و افرادی معنادار هستند.
بله؛ بر پایۀ اين آيات
و اصول قرآنى و همچنین سنن محمدی بود که مسلمين بعد از وفات حضرت رسول
در سقيفۀ بنى ساعده تجمع کردند و با انتخاب ابوبکر صديق (که جزو
سابقين و یکی از فداکارترين و از لایقترین ياران اسلام و رسول بود)، خلافت
اسلامى و مردمسالارى اسلامى و نظام شورایی اسلام جامۀ عمل پوشيد؛ و اين
انتخابات و این نوع حکومتدارى، سرمشق جامعۀ اسلامى و
«سابقه و پیشینۀ امت اسلام»
گشت. البته بديهى است که اين روش توحيدى و متکی به آیات قرآنی و در راستای
اخوت اسلامى میتوانست گسترش و تکامل پیدا کند؛ و علاوه بر اينکه نقصهاى
اولیه بودنش و همچنین محدودیتهای زمانی و مکانی آن بر طرف گردد، اصلا در طى
«زمانها و مکانهاى مختلف» مُتحول شود؛ و متناسب با مراحل رشد و تکامل بشرى
و امکانات و اقتضائات عصور مختلفه سر و سامان پیدا کند، و در همان حال
جوهرۀ آن (که مبنى بر انتخاب و آزادى انتخاب و گزينش احسن و اصلح است)
محفوظ باشد؛ و بدین ترتیب یک الگو و نمونۀ عالی از «نظام شورایی و
حکومتداری اسلامی» را در برابر مسلمین و همۀ جهان بشریت قرار دهد. اما
افسوس که اين روش و این نوع حکومتدارى و خاصتا
«جوهرۀ آزاد و انتخابی آن»
استمرار پیدا نکرد و به فرهنگ و عرف جوامع اسلامی مُبدل نگشت (در حالی که
این اصول اساسى برای تداوم باید به فرهنگ و عرف اجتماعى تبديل شوند، بنحوی
که مردم بدون آنها تحمل نکنند و آنها را پایۀ زندگى قرار دهند؛ تا در صورت
غفلت و یا در دوران سختى و بحران، باز روح خلافت اسلامى و اخوت اسلامى و
مردمسالارى اسلامى حفظ گردد؛). و حتی نحوۀ حکومتداری در جوامع اسلامی (بعد
از خلافت راشده) سر از سلطۀ مستبدین داخلی و خارجی و انتصاب الهی و از این
نوع انحرافات ضد توحیدی درآورد. هرچند انحراف و انحطاط مسلمین تنها به نحوۀ
حکومتداری محدود نشد؛ بلکه حتی خود اسلامیت هم خرافی و شرک آمیز و ضد
توحیدی گردید؛ و همانند یک مرض مُسری همۀ ارکان مسلمین را فراگرفت؛ تا جایی
که اکنون همۀ جوامع اسلامی تحت سلطۀ
«نظامهای استبدادی و استعمارگران اسلام ستیز»
قرار گرفته اند. آری؛ با آغاز سلطنت معاويه بن ابی سفیان ثابت گرديد که
خلافت و مردمسالارى اسلامى (که حاصل فرهنگ توحيدى و اخوت اسلامى بود) به
فرهنگ و عرف جامعۀ اسلامى تبدیل نشده و هنوز روح مردم از «فرهنگ ارباب -
رعیتی» خالى نگشته است، و عملا مشخص گردید که باز امکان و زمينۀ بازگشتِ
«روابط جاهلی و مبنی بر سلطه گر و زیر سلطه»
و به تبع آن تداوم نظام استبدادى و حذف اخوت اسلامی وجود دارد. اين بود که
معــاويه (اين فرزند مستقيم شرک و جاهليت و فرزند ابوسفيان) تــوانست با
زور و حيله گری زمام امور مسلمين را بدست بگیرد و نظام استبدادی و نظام
تبعيض خاندانی را احياء نماید؛ و با زور و سلطه گری نظام استبداد و شرک و
جاهليت را بر جامعۀ اسلامى تحميل نمود. و در این راستا همانند انتخابات
مستبدین امروزه! از مردم مُنفعل و متفرق اسلامی یک «بيعت زورکی و تشریفاتی»
گرفت؛ و با تحمیل پسرش یزید (بعنوان جانشین خودش!) رسما نظام خلافت اسلامى
را که روی
«اخوت و برابرى و انتخاب»
استوار
بود مُلغی کرده و روش حکومت و زمامدارى اسلامی
و جوهرۀ آن را (آزادى، انتخابات، و گزينش احسن) بکلی پايمال نمود. و بدین
ترتیب؛ استبداد و خودکامگى (در سایۀ پراکندگى و عدم احساس مسئوليت مسلمين)؛
اما باز هم زیر عنوان خلافت اسلامى (همانند جمهوریهای استبدادی امروزه!)
دوباره بازگشت نمود؛ و سلطه گران و غارتگران مُجددا بر مسلمين و جوامع
اسلامى مسلط شدند؛ چیزی که هنوز هم بعد از
۴۱ قرن مسلمانى! امت اسلام از دست آن می نالند؛ و پديدهٴ شوم و
مصیبت باری که مسلمين را بکلی مسلوب الاراده و چیزی برایشان باقی نگذاشته
است؛ و این پدیدۀ قرونی
نامش استبداد است (استبداد داخلی و سلطۀ
خارجی)؛ استبدادى که در طی قرون متمادی سعی
کرده که تسلط و هیمنۀ خود را و عقب ماندگى و سلطه پذيرى مسلمین را بيشتر
تقويت نماید. در حالى که دين توحيدی اسلام اصلا براى زوال سلطۀ انسان بر
انسان و برقراری روابط توحیدی و تحقق
اخوت و برابری آمده بود؛ و پيامش اصلی اش همانا
«آزادسازى بشريت از بند سلطه گران»
و ايجاد شعور اسلامی براى مقابله با آن و ایجاد توان و شجاعت برای محوِ
نظام ارباب - رعیتی بود.
و مهمترین مُختصات خلافت اسلامى
(نظام شورایی و مردمسالارى اسلامى) در دورۀ خلافت راشده چنین بود: انتخابات
در بين بزرگان صحابه (مهاجر و انصار) صورت مى گرفت و از ميان آنها يکى بر
گزيده مى شد، و براى بدست گرفتن خلافت اسلامى به مردم معرفى ميگرديد، تا
مردم با او بيعت کنند و او را بعنوان خليفۀ خود به رسميت بشناسند. پس
انتخابات در آن دوره
«دو سطح»
داشت: يکى سطح صحابۀ آگاه و ملتزم (شوراى حل و عقد = مهاجر و انصار)، و
ديگرى سطح توده هاى مردم (بيعت توده هاى مردم)، که کمتر با اسلام و تفکر
توحيدى آشنا و بدان ملتزم بودند و بيشتر اهل خون و قبيله بودند؛ امری که
شباهت زیادی به روش احزاب امروزه دارد، که نمایندگانی را به مردم معرفی
میکنند، تا مردم به آنها رأی بدهند و
«مورد تأیید مردم»
قرار بگیرند. و در این مسیر دو کار اساسی جهت تثبیت آزادی و مردمسالاری
جامۀ عمل پوشید: یکی واگذار شدن امر رهبری به شورای مسلمین، و دیگری مراجعه
به آرای عمومی جهت تأیید و اخذ بیعت. و بدین صورت، بعد از وفات حضرت رسول
«سنگ بنای مردمسالاری»
نهاده شد و مردمسالاری اسلامی
پایه ریزی گردید؛ و برای اولین بار در تاریخ
بشر (با مراجعه به آرای عمومی) رأی و نظر مردم به رسمیت شناخته شد؛ و آنگاه
با تحقق مردمسالاری اسلامی، نظام ارثی و قبیله ای و انتصاب الهی بکلی زائل
و باطل گردید. لازم به ذکر است که در آغاز هر کاری، اصل بر جوهره و ماهیت
آنست؛ و نواقص آن در مرحلۀ دوم اهمیت قرار می گیرد (چرا که رفع نواقص و
تکامل تدریجی در مسیر آن قرار می گیرد و امری بدیهی می نماید)؛ و طبعا
نواقص و نارساییهای «نظام انتخاباتی»
در زمان خلافت راشده هم (نارسايیهای مردمسالارى نوظهور) از همین امر و
همچنین از عدم رشد مردمسالارى نشأت میگرفت. گرچه در آن مرحله نیز اصل و
جوهرۀ مردمسالارى محفوظ بود؛ و در هر صورت، خليفۀ مسلمين و رهبری اسلامی می
بايست «انتخابى و همراه با رأی صحابه
و تأیید مردم» باشد (یعنی نه انتصابى،
نه ارثى، نه نژادى، و نه بر پایۀ ثروت و دارايى)، و همانطـور که مسلم است
خليفۀ اســلامى بر مبنای «خدمت و لياقت و رضايت مردم» انتخـــاب می گشت. و
باید دانست که: صحابه کسى است که با حضرت محمد مصاحبت و همراهی داشته و
دارای نشست و برخاست بوده، و فی الواقع «شاگرد و تربيت شدۀ ايشان» بحساب می
آید. همچنین خليفه (بصورت عام) یعنی جانشين الله در زمين، و از این نظر
شامل «همۀ بنى آدم و کل بشريت»
است. و لکن در نظام سیاسی اسلام، خليفه به معنای جانشين انتخابی رسول است،
که بنابر نظر صحابه و رأی مردم مسلمان صاحب امر و زمامدار مسلمين ميشود. و
فی النهایه؛ خليفه رهبر انتخابى مسلمين و رئيس خلافت مردمى است؛ و طبعا
چنين کسى بايد مسلمانى «صالح و لایق و خدمتگذار» و مورد رضايت جامعۀ اسلامى
باشد. هر چند بعد از خلیفۀ اول (ابوبکر) اصطلاح
«امیر المؤمنین»
برای رهبر و زمامدار مسلمین ترجیح داده شد؛ اصطلاحی که بسیار زیبا و هماهنگ
با عبارتِ قرآنی «اولی اَمر» است، و در همان حال بسیار متواضعانه و بی
آلایش می باشد. اما با وجود این، امروزه اصطلاح امیر المؤمنین
«طور دیگری!»
فهم می شود؛ و من جمله رهبر و حاکم «غیرانتخابی و مادام العمر!» تصور می
گردد (که آخرش سر از انتصاب الهی در می آورد!)؛ تصوری که حاصل
مصادیق غلط و احیانا ناشی از بدخواهی؛ و خاصتا
بیانگر عدم شناخت اصطلاحات اسلامی است.
در آخر سالروزِ
«تاٴسيس شوراى سقيفه» و ظهور خلافت انتخابی و مردمسالارى اسلامى را مبارک
باد گفته؛ و اين روز بزرگ و تعيين کننده و مشخص کننده را به همۀ راهروان خط
توحيد اسلامى و خط مردمسالارى اسلامى و خط خلافت مردمى تبريک و تهنیت عرض
می کنيم. به اميد اینکه اين خط
«توحیدی و مردمى»
تا چند دهۀ دیگر دوباره حاکميت پيدا کند و به نحو
«بهتر و تکامل يافته ترى»
به بشريت عرضه شود؛ و راه آزادى و مردمسالارى و طریق نجات انسانها و جوامع
بشری از «استبداد و شرک و ماديت» و از روابط سلطه و «نظام ارباب - رعيتى»
گردد. ان شاء الله.
الله اکبـــــــــــــــــــر الله اکبـــــــــــــــــــر،
ســـــــــــــــــــلام بر مـــــــــــــــــــوحدين،
مـــــــــــــرگ بر استبـــــــــــــــداد، بــر قـــــــــــــــــرار
بـــــــــــــــــاد آزادى،
بــر کنــــــــار بــاد نظـــــــــام استبـــــــــدادی ولايــــــــــت
مطلقــــــــه،
بر قــــــــرار بــــــــاد جمهــــــــــــورى متحـــــــــدهٴ
مــــــــردمى،
پيش بسوى آزادى و مـــردمسالارى و کثرت گــرايــى
ســــــازمـان مـــــوحدين آزاديخــــواه ايـــــران ۱۲ ربيع الاول ۱۴۲۲ - ۱۱خرداد ۱۳۸۰
*******************
|