|
بسم الله الرحمن الرحيم
فرد و اجتماعی که نمی تواند وفادار باشد؟! فرد و اجتماعی که تعقل و تفکر ندارد، همانند دندانِ شیری سطحی و بی ریشه است و با چیزی امتزاج و آمیزش پیدا نمی کند. و چون با سطحِ امور سر و کار دارد؛ تنها از یک زندگی سطحی برخوردار می شود. و این بدین معناست که چنین فرد و اجتماعی نسبت به قضایا و امـوری که پیش رو دارد (اعم از مملکت، دین و عقیده، فرهنگ و سنن، مسائل سیاسی و......) فاقد اختلاط و درهم آمیزی بوده و با آنها امتزاج و پیوند عمیق پیدا نکرده است. و اینجاست که فرد و اجتماعِ بی ریشه و روزمره و بی جهت ظاهر می شود؛ و بنابر فقدان ریشه و اصالت؛ همیشه به سویی میرود که منافع یومیه اش اقتضاء می کند (هواپرستی)؛ و به کسی وفادار است که قدرت و مادۀ بیشتری دارد. و چون این قدرت و ماده در دست کسی ثابت نمی ماند؛ در نتیجه ثبات و وفاداری در رابطه با فرد و اجتماع بی ریشه و بی اصالت معنا پیدا نمی کند؛ و فرصت طلبی و استفاده از موقعیت ها (نان به نرخ روز خوردن) کار و پیشۀ آنهاست. و این آیات قرآنی بیانگر این وضعیت هستند: وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَ لَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ (عنکبوت - ۱۰): «بعضی از مردم کسانی اند که میگویند ما به الله ایمان آوردیم؛ اما وقتی که در راه الله دچار رنج و زحمتی شدند (بجای اخذ آن به مثابۀ امتحانی برای مردم) آن را بعنوان عذاب الهی قلمداد می کنند؛ و لکن وقتی نصرت و پیروزی از طرف خالقت آمد؛ به صورت تأکیدی می گویند که ما با شما هستیم؛ آیا غیر از اینست که الله نسبت به ماهیتشان و آنچه در قلوبشان می گذرد عالِم ترین است؟!». بله؛ در این آیه صریحا ماهیت تاریخی بیخردان قدرت پرست (که نسبت به چیزی وفاء و دلبستگی ندارند) به روشنی بیان شده است؛ همان کسانی که اصل برای آنها «شکست و پیروزی» و قرار گرفتن در صف صاحبان قدرت است؛ و برای آنها حق بودن و باطل بودن ارزشی ندارد؛ و همان چیزی که امروزه هم! آن را همانند گذشته به چشم خود می بینیم؛ و مثل اینکه این آیه همین حالا نازل شده است. همچنین آیۀ ۱۱ از سورۀ حج نیز بیانگر این وضعیت است و در آن مادیگری بشر بلا تربیت آشکارا به نمایش گذاشته می شود و در این رابطه فرقی بین قرون ماضی و زمانۀ ما مشاهده نمی گردد (بر عکس تصور جاهلانی که تصور میکنند: دینداری در گذشته بیشتر بوده و حالا مادیگری بیشتر شده است)؛ و نص آیه بدین صورت است: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ ذَٰلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ (حج - ۱۱): «کسانی از مردم الله را حرفی و توخالی پرستش می کنند؛ اما اگر خیری به آنها رسید؛ بدان اطمینان پیدا میکنند؛ و لکن اگر در این مسیر دچار سختی و امتحانی شدند؛ منقلب و آشفته می گردند؛ آنها بازندۀ دنیا و آخرت هستند؛ و این شکستی بسیار روشن است». بنابر این، آنچه امروزه ماکیاولیت نامیده می شود (هدف وسیله را توجیه می کند؛ نان به نرخ روز خوردن) سابقه ای به درازای عمر بشریت دارد؛ و همیشه جزو فرهنگ رایج بشریت بوده است؛ و بنابر همین حقیقت است که این جملۀ اساسی شهرت یافته است: الناسُ علی دینِ مُلوکِهم: «مردم روی دین حاکمان شان هستند». و طبعا قدرت پیروز است! جملۀ هیتلر و یا داروینی ها نیست؛ بلکه چنین امری سابقه ای بسیار عریق و تاریخی دارد؛ و لکن از طرف غربیان مُجددا بیان و رویش نظریه پردازی شده است، و متأسفانه بجای نقدش آن را ستوده و روش خود قرار داده اند و قدرت پرست گردیده اند. و آیات زیر بیانگر قدرت پرستی بشر در طول تاریخ و همچنین در نقد چنین روشی می باشد: إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ؛ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا (نصر - ۱ و ۲): «وقتی که نصرت و یاری الله فرا رسید و فتح و پیروزی نصیب مسلمین گردید؛ می بینی که مردم فوج فوج و دسته دسته داخل دین الله می شوند». البته در مورد بیخردان بی وفاء و قدرت پرست، عکس این وضعیت هم! صدق میکند؛ و هنگام شکست و فرا رسیدن مُصیبتها، فوج فوج و دسته دسته از دین الله خارج میگردند؛ و بعد از مرگ حضرت رسول دقیقا شاهد چنین وضعیتی بودیم و بسیاری از قبایل بی وفاء و قدرت پرست مرتد گشتند و مسلمین را دچار مصائب زیادی نمودند. این قضایا مع الاسف در زمانۀ ما هم امری رایج بوده و داستان بی وفایی بقوت خود باقی است. و به نظر موحدین آزادیخواه چنین تطابقی (در رابطه با حال و گذشتۀ بشری) بیانگر عدم رشد فرد و اجتماع و عدم وفاء و التزام به راهی مشخص می باشد؛ و با تداوم رفتار سودجویانه این وضعیت نیز ادامه می یابد.
و اما تعقل و تفکر و ریشه دوانی
(ثبات قدم): تعقل و تفکر مایۀ تعمق و امتزاج می شود و فرد و جامعه را با
قضایای خود درهم می آمیزد و پیوندی عمیق بین انسانها و امور مربوط بخود
بوجود می آورد. و چنین وضعیتی منتهی به ریشه داری و اصالت فرد و اجتماع و
عامل تعهد و التزام و ثبات قدم میشود و بشریت
را در
«سَرّاء و ضَرّاء» وفادار نگه می
دارد. البته اینکه تصور نماییم که تعصبات و یا روابط خونی هم موجب وفاداری
میشود؛ غیر قابل قبول است؛ چرا که تعصبات یا روابط خونی غیر منطقی است و با
تفکر و تعقل زائل می شود نه پایدار؛ و چنین امور خلافی وفاداری ایجاد نمی
کنند؛ مگر وقتی که افراد متعصب یا افراد قبیله ای در برابر
«همانندانِ خود» قرار گیرند؛ و یا
استبداد و سلطه گری (سیاسی، اجتماعی، یا قبیله ای) مَجال تجدید نظر و موضع
اختیاری را از مردم سلب نماید و فرد و اجتماع تحت سلطه و مسلوب الاراده
شوند. و بهترین مثالهای این واقعیت و «عدم
پایداری عصبیت یا روابط خونی»، یکی متلاشی شدن تعصبات بت پرستانه و
همچنین روابط خونی و قبیله ای در برابر دین توحیدی اسلام؛ و دیگری عدم
مقاومت دینداری متعصبانۀ سنتی و زوال فرهنگها و اعراف مَحلی در مقابل ماده
گرایی غربی است. و حال بدین آیات قرآنی در رابطه با تفکر و تعقل و اصالت
بخشی آن و ثبات قدم ناشی از آن توجه نمایید:
كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَ
لِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ (ص - ۲۹):
«قرآن کتاب مبارکی است که آن را به تو رساندیم؛ تا آیات آن مورد تدبر و
تفکر قرار گیرد و مایۀ بیداری صاحبان عقل و شرافت گردد».
اینست که آیات قرآن زمانی مؤثر واقع میشوند که مورد تفکر و تدبر قرار
گیرند، و برای کسانی تحول زا و ثبات آفرین می گردند که اهل «تدبر و تعقل»
باشند؛ و بر خلاف آنچه رسم گشته و قرآن خوانی به قرائت و روخوانی و به
ابراز «صدای الفاظ» تنزل پیدا کرده است؛ باید اخذ مُحتوی و پیگیری مقاصد
قرآن اصل و اساس گردد؛ و آنوقت
است که عبور از مرحلۀ سطح و ظاهر به «عمق و مُحتَوی» میسر می گردد. و در
چنین صورتی باید انتظار داشت که ایمان و اسلامیت داخل قلوب مؤمنین شود و
دینداری توحیدی سراپای روح و جان مسلمین را فراگیرد و این آیۀ عظیم مصداق
عینی پیدا نماید:
كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا
فِي السَّمَاءِ،
تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا (ابراهیم - ۲۴ و ۲۵):
«فکر و عقیدۀ طیب و سالم همانند درخت طیب و
سالم است؛ ریشه اش در زمین ثابت گردیده و شاخه هایش در هوا به اهتزاز
درآمده است؛ و هرگاه بنابر ارادۀ خالقش میوه و ثمره می دهد». و الحق
این زیباترین تمثیل است جهت تفهیم ایمان توحیدی و نحوۀ ثمردهی و ثمربخشی آن
(که مبنی بر عمق و ریشه دوانی است). بر عکس فکر و ایمان سطحی و ظاهری و
بیخردانه و غیر پایدار؛ که در ادامۀ همین آیات چنین تبیین گردیده است:
وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ
الْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ (ابراهیم - ۲۶):
«و فکر و عقیدۀ خبیث مانند درخت فاسد و گندیده است، که ریشه اش کنده شده و
روی ارض افتاده است؛ و هیچ ثبات و استقراری ندارد».
و لکن این وعدۀ الله است که مؤمنان به توحید و اسلامیت در دنیا و آخرت ثبات
قدم داشته باشند و در راه توحید و آزادی مثل کوهی استوار و درختی تنومند
استوار و پایدار بمانند، و در حالی که بنیانی مرصوص و پولادین دارند در صف
توحیدی خود ماندگار و پا برجا و حتی آمادۀ قتال و مقاتله هستند.
و این وعدۀ الهی در این آیۀ توحیدی به صراحت بیان
شده است: يُثَبِّتُ
اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ
الدُّنْيَا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ
يَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ (ابراهیم - ۲۷):
«در سایۀ تفکر بر حق و پایدار توحیدی الله به
ایمانداران ثبات و پایداری می بخشد؛ هم در زندگی دنیوی و هم در آخرت (که
روی موضع دنیا بنا شده است)، کما اینکه الله ظالمان را در ضلالت و گمراهی
می اندازد و بنابر اراده اش با آنها رفتار می نماید». بنابر این،
تعقل و تفکر و رسیدن به عمق و مُحتَوی لازمۀ ایمان و منهج توحید است، و جهت
پایداری و ریشه داری در میدان توحید و اسلامیت، چنین امری واجبِ اول
میباشد؛ واجبی که بدون تحقق آن دینداری توحیدی و مبنی بر «وفاداری به عهد و
پیمان» و «صبر و مقاومت هنگام سختی و ضرر» بوجود نمی آید و ایمانداران صادق
و مُتقی ظاهر نمی گردند و این مفاهیم توحیدی ذهنی باقی می مانند:
....... وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا
عَاهَدُوا وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ
وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا
وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (بقره - ۱۷۷):
«وفاداران به عهد و پیمان، آنگاه که تعهد و
پیمان می دهند؛ و اهل صبر و مقاومت در سختی و ضرر و هنگام شدائد؛ آنها
کسانی اند که در کار خود صداقت دارند و آنها اهل تقوی و التزام هستند».
آری؛ این وفاداری و پایداری و ریشه داری در
جوامع اسلامی! مشاهده نمی شود، اما باید به این اصل هم توجه نمود که تا حال
هیچ جامعه اسلامی در طول تاریخ هزار و چهارصد ساله مرتد نگشته است، و لکن
در دوره های انحطاطی ایمان مؤمنان سست و ضعیف می گردد؛ و با فراهم شدن
زمینه های تجدید حیات و شکوفایی اهل توحید و اسلامیت به صحنه می آیند و
ثبات و پایداری خود را مجددا به اثبات می رسانند. و این حقیقت از این بنیان
زندگی سرچشمه می گیرد و دین توحید آن را بدین صورت بیان و تثبیت نموده است:
قُل لَّا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ
وَالطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ
يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ
تُفْلِحُونَ (مائده - ۱۰۰): «بگو خبیث
و طیب برابر و یکسان نیستند؛ ولو کثرت و تراکم خباثت مایۀ تعجب و شیفتگی
شما گردد؟! پس جانب الله و قوانین توحیدی را نگه دارید ای صاحبان عقل و
شرافت». و طبعا این بنیانی است غیر قابل گسست و غیر قابل تغییر؛ و
تا دنیا دنیاست خبیث و طیب، تعقل و نفهمی، و ثبات و بی ریشگی، برابر و
یکسان نمی شوند؛ کما اینکه توحید و شرک، ایمان و الحاد، صلاح و فساد، علم و
جهل و....... برابر و یکسان نمی گردند: قُلْ
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ
إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوالْأَلْبَابِ (زُمَر -
۹):
«بگو آیا کسانی که دانایند و آنهایی که نادانند؛ یکسان و برابرند؟! به
تأکید تنها عاقلان و اهل معنا متوجه این امر می شوند». و
طبعا دل بستن به انفصال و گسستِ چنین بنیانی لایق اهل شرک و نادانی و
گمراهی است؛ همان گمراهی و نادانی که غربیان و غربگرایان از یک طرف (بنابر
ماهیت خودشان)، و جوامع راکد و سنتی از طرف دیگر (به سبب غفلت و سنت زدگی
شان) گرفتار آن شده اند؛ و خاصتا ماده گرایی غربی (علیرغم غوطه وری در
خرافه های نصرانیت!) از طیّب و خبیث و از صلاح و فساد و کلا از خوب و
بـد عبور نموده و بالفعل غرقِ «حیوانیتِ عُریان» شده است.
کار عمیق و جدی و مردم سطحی و هکذایی
مشکل بنیادی بشریت
اینست که خود بخود و بدون «مَجالهای تربیتی» رشد و ترقی و عقل و اخلاق پیدا
نمی کند، و موانع مختلف او را از طی کردن مراحل تکاملی اش باز می دارند. و
طبعا کل مشاکل بشری از همینجا آغاز می شود، و ای کاش رشد و ترقیِ «عقلی و
اخلاقی» نیز همانند رشد جسمی و ظهور غرایز طبیعی (غذایی، جنسی، و نیاز به
خواب) بصورت خودکار شکل میگرفت و این بُعد هم زیاد محتاج تربیت نمی بود، و
یا لااقل توقف و راکدسازی آن مثل این ابعاد بسیار مشکل می بود. اما
متأسفانه چنین نیست و این بُعد (و بود و نبود آن) وابسته به ارادۀ بشری و
زمینه های سیاسی و اجتماعی میباشد؛ بدین صورت که: رشد و ترقی انسانها و
ظهور عقل و اخلاق، هم نیازمندِ «تربیت و فضای
آزاد تربیتی»
است، و هم این انگیزه (انگیزۀ رشد و ترقی) در برابر موانعِ سر راه خفه شدنی و راکد گشتنی میباشد. و بدین جهت، افراد
و جوامعی که زمینه های تربیتی برای رشد و ترقی نداشته اند و موانع سیاسی و
اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، مانع تربیت آنها شده است، بسیار مُبتدی و
اولیه باقی مانده اند. و حالا هم مشکل اصلیِ «مردمان استبداد زده» و خاصتا
در جهان اسلام همین مسئلۀ کلیدی است؛ بطوری که این مردمان: از طرفی باید
تربیت شوند و رشد یابند (تا بعنوان جوامعی متمدن و ریشه دار و صاحب موضع
بشود روی آنها حساب کرد)، و از طرف دیگر همین مردمان به علت
«بی مایگی و عدم رشد کافی» بسیار سرکوب
شدنی هستند؛ و استبدادیان با هزینه ای اندک میتوانند آنها را خفه و ساکت
نمایند. و بَعد اندک افراد رشد یافته ای که در چنین جوامعی ظهور می کنند
(بنابر عدم همراهی مردم و همچنین فقدان امکاناتِ مقابله با اهل سلطه و
استبداد) کار مؤثری نمیتوانند انجام دهند. این وضعیت متأسفانه همیشه چنین
بوده است؛ و بهمین خاطر حتی پیامبران و پیشتازان و مردانِ استثنایی هم
نتوانسته اند به تنهایی کار ماندگار و سرنوشت سازی را به ثمر برسانند؛ و
اگر هم در زمان خود موفقیت هایی داشته اند، کارشان به علت فقدان نسلی
مُتناسب تدریجا دچار سازش و انحراف گردیده و راهشان نیازمند نوسازی گشته
است. و داستان حضرت ابراهیم (این اُسوۀ وفاء و فِداء) و همچنین بعثت حضرت
محمد (که بر دشمنانش پیروز گشت) مثال این واقعیت تلخ و عدم همراهی عامۀ
بشریت با «تفکر توحیدی و اخلاق فِداکارانه»
است. و حیف که مبارزات و اقداماتِ تحول آفرین اکثرا یا ناکام میماند
و یا در سایۀ تنازلات و ابتعاد از مُحتَوای اصلی خنثی و بلا اثر می گردد.
قابل ذکر است که این مطلب قرار است روز عید قربان (عید ابراهیمی و اسماعیلی
- عید وفاداری و فداکاری) انتشار یابد. و بدین مناسبت بجاست که میزان رشد
یافتگی و وفاداری حضرت ابراهیم و محمد مصطفی با خرافه زدگی و استبداد زدگی
و زیر سلطگی جوامع مُدعی آنها مقایسه شود؟!
بنابر این توضیحات،
مردمان سطحی و هکذایی کسانی هستند که نه وارد «عُمق موضوعات» می شوند، و نه
موضوعات وارد «عمق آنها» می گردد، چرا که نه توان و فهمی دارند که وارد عمق
موضوعات شوند و به چیزهایی عمیقا «ایمان» بیاورند، و نه آن ماهیتِ عمیق و
گسترده ای دارند که موضوعات در وجود آنها ریشه بدواند و «بصورت با ثباتی»
وارد عمق و جان آنها شود. و در نتیجه چنین مردمانی
«دوست و دشمن اساسی» پیدا نخواهند کرد
و روی مواضع مثبت و منفی آنها نمیتوان زیاد حساب کرد.
این نوع مردمان، بنابر ماهیتی که دارند (ماهیتی سطحی و هکذایی)
همیشه متزلزل و بی قرار هستند و لیاقت ثبات قدم را بدست نمی آورند؛ و ممکن
نیست «ایمان و اطمینان» وارد قلوب آنها شود؛ چرا که ظرفیت ایمانداری و
اتخاذ مواضع مستحکم و با ثبات را (به علت ماهیت روزمرّگی و سودجویانه)
ندارند؛ و آنها همیشه جانب کسانی را میگیرند که غالب و پیروز به نظر می
رسند؛ و کمتر متوجه حق و باطل و سرنوشت امور هستند؛ کما اینکه حال و وضعیت
چنین مردمانی در آیات قرآن بهمین صورت بیان میگردد و بُعدی از جامعه شناسی
توحیدی را در بر می گیرد. و مَثَل آنها شبیه درخت بی ریشه است (که متزلزل
است و لرزان) و در مقابل هر حادثه ای و در برابر هر باد و بارانی ضربه پذیر
می باشد. آری؛ رویِشِ مردمان تربیت نشده (و فاقد زمینه های تربیتی) حتی
حالت طبیعی و خودبخودی ندارد؛ و چنین مردمانی سرکوب شده و راکد گشته بحساب
می آیند. و بنابر اینکه کار خاص و برنامه ریزی شده ای روی آنها نشده است،
مانند درختان جنگلی تنها میوه های اولیه میدهند و از کیفیت بسیار پایینی
برخوردار هستند. اینست که با تکیه بر آنها کاری عمیق و ریشه ای صورت نخواهد
گرفت؛ و هر کاری روی دوش آنها قرار گیرد، یا ناچارا
«مُبتدی و اولیه» خواهد بود، و یا اصلا
کاری صورت نخواهد گرفت؛ واقعیت تلخی که آن را به وضوح مشاهده می کنیم. و
کارهای اساسی و عمیق (به سبب عدم زمینۀ اجتماعی و عدم جا فتادن آنها و
فقدان کسانی که آنها را حمل کنند)، ذهنی و غیر قابل اجراء می مانند؛ و
بعنوان طرحها و نظریاتی غیر عملی منزوی میشوند. و باید دانست که رشد چنین
جوامعی در حد جوامع روزگارانِ گذشته است؛ و این یعنی زمان و فرصتهای قرُونی
در میان آنها ضایع گردیده و از آن استفاده نشده است. و همانطور که جوامع
بشریِ گذشته بر اساس میل و هوای حاکمانشان حرکت می کردند (الناسُ علی دینِ
مُلوکِهم)، حالا هم مردمان سرکوب شده و راکد گشته چنین وضعیتی را دارند و
نمیتوانند «استقلال فردی و فکری» داشته باشند؛ چرا که در چنین جوامع
استبداد زده و سرکوب شده ای، هرگونه تحرکی
«علیه وضعیت حاکم و تحمیلی» بحثِ سر و مال است؛ و اعدام و زندان و
آوارگی در پی می آورد.
پس چاره چیست؟!
چاره تنها طی کردن «مراحل رشد و ترقی» است، کاری که عمیقا مُحتاج آزادی و
وجود زمینه های تربیت اجتماعی است، و بدون آزادی بیان و آزادی تربیت
اجتماعی، مراحل رشد و ترقی و تعمیق ماهیت و مُحتوای فرد و اجتماع بازهم به
تأخیر خواهد افتاد؛ و زمان نجاتِ بشریت طولانی تر خواهد شد. اینست که
استبداد و نظام استبدادی حتما «بزرگترین مانع
رشد بشریت» است، و وضعیت استبدادی و خفقان آور که بشریت را بلا
تحرُک و در جای خود قفل و راکد می سازد؛ سد توَسُع و ریشه داری اوست.
سازمان موحدین آزادیخواه ایران
۱۰ ذو الحجه ۱۴۳۲ - ۱۵ آبان ۱۳۹۰
|